کوتاه و خواندنی - صفحه 3
Loading
صفحه 3 از 14 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 139

موضوع: کوتاه و خواندنی

  1. #21
    كاربر عادي Array
    تاریخ عضویت
    Friday 23 November 2007
    نوشته ها
    273
    Thanks
    0
    Thanked 1 Time in 1 Post
    تنها بازمانده يك كشتي شكسته به جزيره خالي از سكنه اي افتاد . او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند ولي كسي نمي آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيانبار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در آن نگه دارد . اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان مي رود.

    متاسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده بود و همه چيز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد و فرياد زد :"خدايا چطور راضي شدي با من چنين كاري كني ؟" صبح روز بعد با صداي بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود نجاتش دهد . مرد خسته از نجات دهنده گانش پرسيد : شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم ؟ آنها جواب دادند : ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم . وقتي كه اوضاع خراب مي شود نا اميد شدن آسان است ولي ما نبايد دلمان را ببازيم چون حتي در ميان دود و آتش و رنج دست خدا در كار زندگيمان است . پس به ياد داشته باش دفعه ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ممكن است دودهاي برخواسته از آن علايمي باشد كه عظمت خدا را به كمك مي خواند.

پاسخ با نقل قول پاسخ با نقل قول

  • #22
    مدير انجمن Array
    تاریخ عضویت
    Tuesday 11 October 2005
    نوشته ها
    289
    Thanks
    9
    Thanked 1 Time in 1 Post

    Post بازیگر

    مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.
    مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.
    مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند.


    مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد:


    از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.
    او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود.

    حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.


    اما او دیگر با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.

  • #23
    كاربر عادي Array
    تاریخ عضویت
    Thursday 6 October 2005
    محل سکونت
    United Kingdom
    نوشته ها
    65
    Thanks
    0
    Thanked 0 Times in 0 Posts

    Post

    معلمی از دانش آموزان خواست تا عجايب هفت گانه جهان را فهرست وار بنويسند. دانش آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آن ها را جمع آوري کرد. با آنکه همه جواب ها يکی نبودند اما بيشتر دانش آموزان به موارد زير اشاره کرده بودند: اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، کليسای سن پيتر، ديوار بزرگ چين و ...

    در ميان نوشته ها کاغذ سفيدی نيز به چشم می خورد.
    معلم پرسيد: "اين کاغذ سفيد مال چه کسی است؟" يکی از دانش اموزان دست خود را بالا برد.
    معلم پرسيد: "دخترم چرا چيزی ننوشتی؟"
    دخترک جواب داد: "عجايب موجود در جهان خيلي زياد هستند و من نمي توانم تصميم بگيرم که کدام را بنويسم."
    معلم گفت:"بسيار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو، شايد بتوانم کمکت کنم."
    در اين هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: "به نظر من عجايب هفت گانه جهان عبارتند از: "لمس کردن، چشيدن، ديدين، شنيدن،احساس کردن، خنديدن و عشق ورزيدن."

    پس از شنيدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.
    براستی عجايب واقعی همين نعمت هايی هستند که ساده و معمولی می انگاريمشان.
    __________________

  • #24
    كاربر عادي Array
    تاریخ عضویت
    Monday 10 October 2005
    نوشته ها
    81
    Thanks
    0
    Thanked 0 Times in 0 Posts

    Post يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه...

    راه و رسم عاشقي

    من يک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هيچ گاه به خاطر دروغ هايم مرا تنبيه نکرد. مي توانست، اما رسوايم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه اي آوردم پذيرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
    اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هايش را شنيدم اما نپذيرفتم. چشم هايم را بستم تا خدا را نبينم و گوش هايم را نيز، تا صداي خدا را نشنوم. من از خدا گريختم بي خبر از آن که خدا با من و در من بود.
    مي خواستم کاخ آرزوهايم را آن طور که دلم مي خواهد بسازم نه آن گونه که خدا مي خواهد. به همين دليل اغلب ساخته هايم ويران شد و زير خروارها آوار بلا و مصيبت ماندم. من زير ويرانه هاي زندگي دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هيچ کس فريادم را نشنيد و هيچ کس ياريم نکرد. دانستم که نابودي ام حتمي است. با شرمندگي فرياد زدم خدايا اگر مرا نجات دهي، اگر ويرانه هاي زندگي ام را آباد کني با تو پيمان مي بندم هر چه بگويي همان را انجام دهم. خدايا! نجاتم بده که تمام استخوان هايم زير آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسي بود که حرف هايم را باور کرد ومرا پذيرفت. نمي دانم چگونه اما در کمترين مدت خدا نجاتم داد. از زير آوار زندگي بيرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خداي عزيز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمايم.
    خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.
    گفتم: خدايا عشقت را بپذيرفتم و از اين لحظه عاشقت هستم. سپس بي آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رويايي زندگي ام ادامه دادم. اوايل کار هر آن چه را لازم داشتم از خدا درخواست مي کردم و خدا فوري برايم مهيا مي کرد. از درون خوشحال نبودم. نمي شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بي توجه باشم. از طرفي نمي خواستم در ساختن کاخ آرزوهاي زندگي ام از خدا نظر بخواهم زيرا سليقه خدا را نمي پسنديدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چيزي در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک مي کند و من از زحمت عشق و عاشقي به خدا راحت مي شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا اين که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حين کار اگر چيزي لازم داشتم از رهگذراني که از کنارم رد مي شدند درخواست کمک مي کردم. عده اي که خدا را مي ديدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ايستاده بود نگاه مي کردند و سري به نشانه تاسف تکان داده و مي گذشتند. اما عده اي ديگر که جز سنگهاي طلايي قصرم چيزي نمي ديدند به کمکم آمدند تا آنها نيز بهره اي ببرند. در پايان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجري زهرآلود بر قلب زندگي ام فرو کردند. همه اندوخته هايم را يک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمي بر زمين افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گريختند همان طور که من از خدا گريختم. هر چه فرياد زدم صدايم را نشنيدند همان طور که من صداي خدا را نشنيدم. من که از همه جا نااميد شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدايا! ديدي چگونه مرا غارت کردند و گريختند. انتقام مرا از آنها بگير و کمکم کن که برخيزم.
    خدا گفت: تو خود آنها را به زندگي ات فرا خواندي. از کساني کمک خواستي که محتاج تر از هر کسي به کمک بودند. گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غير تو روي آوردم و سزاوار اين تنبيه هستم. اينک با تو پيمان مي بندم که اگر دستم را بگيري و بلندم کني هر چه گويي همان کنم. ديگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسي بود که حرف ها و سوگندهايم را باور کرد. نمي دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره مي توانم روي پاي خود بايستم و به زودي خداي مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گريخته مرا، تنبيه کرد.
    گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.
    خدا گفت: هيچ، فقط عشقم را بپذير و مرا باور کن و بدان بي آنکه مرا بخواني هميشه در کنار تو هستم.
    گفتم: چرا اصرار داري تو را باور کنم و عشقت را بپذيرم.
    گفت: اگر مرا باور کني خودت را باور مي کني و اگر عشقم را بپذيري وجودت آکنده از عشق مي شود. آن وقت به آن لذت عظيمي که در جست و جوي آني مي رسي و ديگر نيازي نيست خود را براي ساختن کاخ رويايي به زحمت بيندازي. چيزي نيست که تو نيازمند آن باشي زيرا تو و من يکي مي شويم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چيزي بي نيازم. اگر عشقم را بپذيري مي شوي نور، آرامش و بي نياز از هر چيز

  • #25
    مدير بخش
    Array gavanbakht آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Sunday 20 November 2005
    نوشته ها
    56
    Thanks
    0
    Thanked 0 Times in 0 Posts

    Post يادم باشد پاكي كودكي ام را از دست ندهم

    تجربه كردم خوشرويي حلال تمام مشكلات است.

    تجربه كردم ،افكار عالي با پشتكار عالي زندگي عالي به دنبال مي اورد.

    تجربه كردم هر كس كه حد و مرز روابط را مشخص كند خودش را حفظ كرده است.

    تجربه كردم تلاش بي نتيجه بهتر از زندگي بي تلاش است.

    تجربه كردم استواري انسان ها بيشتر از كوه است.


    يادم باشد براي درس گرفتن ودرس دادن به دنيا امده ام ...نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

    يادم باشد هيچ گاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم.

    يادم باشد كه هيچگاه از راستي نترسم ونترسانم.

    يادم باشد پاكي كودكي ام را از دست ندهم.

    يادم باشد كه عشق كيمياي زندگي است.

  • #26
    كاربر عادي Array
    تاریخ عضویت
    Friday 23 November 2007
    نوشته ها
    273
    Thanks
    0
    Thanked 1 Time in 1 Post

    Post درد دلهای کودکانه با خدا

    کلاس دومي ها اينطوري با خداشون حرف زدن:

    - خدايا گراهام بل تلفن را ساخته است، پس تو ميتواني يک تلفن از او بگيري و با ما آدمها حرف بزني. (کيميا. ب)
    - خداي عزيز من خيلي دلم ميخواست خدا باشم، ميايي جاهايمان را با هم عوض کنيم؟ (کيميا. س)
    - خدايا من يک دختر هستم، تو هم همينطور؟ (آمنه. ش)
    - خدايا من سه ساله که دارم فکر ميکنم تو زن هستي يا مرد! (تينا. الف)
    - خدايا چرا تو فقط کتاب قران داري و کتابي مثل جوجه اردک زشت نداري؟ (يکتا. ق)
    - خدايا من اسمم محدثه است و فاميلي ام ر… است، من ميدانم که اسمت خدا است ولي نميدانم فاميلي ات چيست؟ (محدثه. ر)
    - خداي عزيز من فکر ميکنم دلت آسمان است و پاهايت ابر است. (پانته آ. م)
    - خدايا پدرم مي گويد تو مثل نور هستي پس چرا من تو را پيدا نمي کنم؟ (فاطمه. ف)
    - خدايا امروز روز تولد من است، حالا تولد تو کي هست خدا جون؟ (آيدا. م)
    - خدايا تو که آدمها رو آفريدي چرا يک خداي ديگر نيافريدي؟ (نگين. الف)
    - خدايا من تو و همکارانت را دوست دارم. (ساجده. م)
    - خدايا اگر من يک اسب بال دار داشتم و با آن به مدرسه مي رفتم ديگر لازم نبود توي سرويس سرپا بايستم. (سارا. خ)
    - خدايا تو از کجا ميدوني که مهربانتر از همه هستي؟ (فاطمه. د)
    - خدايا شما را چه کسي آفريده؟ (پگاه. پ)
    - خدايا او خيلي مهرباني حتي از پدر بزرگ من هم مهربان تري. (نرگس. ر)
    - خدايا تو به من دو هديه دادي که اسم آنها پدر و مادر است. (رخساره. ط)
    - خدا تو چرا هيچ وقت ظاهر نمي شوي که ما تو را ببينيم پس چرا ما را ميبيني؟ (دلارام. د)
    - خدايا چرا ما را مي خواهي به آن دنيا ببري؟ همين دنيا خوب است. (الهه. س)
    - خدايا ميشه شنبه ها رو تعطيل کني ولي يکشنبه ها را نه؟ چون ما سرود داريم. (سنا. خ)
    - خدايا از تو ممنونم که به من خانواده دادي ولي اگر يک توله سگ هم بدهي ديگر سنگ تمام گذاشته اي. (کيانا. ح)
    - خدايا پدر و مادرم به من فحش ميدهند و دعوا ميکنند پس آنها را ميبري جهنم؟ (ستايش. خ)
    - خدايا شما را دوست دارم نمي دانم چطور از شما تشکر کنم من با يک گل از شما تشکر ميکنم. (نگين. ح)
    - خداي عزيز ممکن است من هم يک فرشته شوم؟ (مهبان. ق)
    - خدايا تو من را دوست داري؟ براي تولد من کادو مياوري؟ (فاطمه. س)
    - خدايا تو خودت ميداني چند سالت است؟ (درسا. ر)
    - خدايا تو هم مثل ما کيف چرخي داري؟ (آنتا. ع)
    - خدايا تو به من برادر دادي من برادر دوست ندارم. (شکيبا. ر)
    - چرا برادرم خيلي خيلي زود بزرگ نميشود تا لا من بازي کند. (مبينا. ق)
    - خدايا شما پدر و مادر داريد که بدنيا آمده ايد؟ خدايا من را روز قيامت به بهشت ببر. (نگين. ح)

    و اينم حرفهاي دختراي کلاس سومي با خدا:

    - خدايا اگر يک کاري کني پسر خاله ام خوب بشود برايت چند رکعت نماز ميخوانم. (آنيتا. ع)
    - خدايا چرا آقا جونم مرد؟ در حالي که اون خيلي جوون بود. (ندا. م)
    - خدايا تو چگونه مي تواني همه انسانها را زير نظر خود داشته باشي؟ (طناز. م)
    - خدايا چرا تو را کسي نمي بيند؟ من خيلي دلم مي خواست تو را ببينم. آيا حقيقت دارد که مي گويند تو در آسمانها هستي؟ (نيوشا.ب)
    - خدايا چرا فقط بعضي ها به پول و خوشگلي فکر مي کنند؟ (نگار. ب)
    - خدايا راست است که يک فرشته سمت چپ است و يک فرشته سمت راست و يکي از فرشته ها کارهاي بد را مي نويسد و يکي از فرشته ها کارهاي خوب را و به شما مي دهد؟ (ژوان. د)
    - خدايا چرا دنيا تغيير نمي کند؟ من دوست داشتم دنيا همهش شادي باشد. (محدثه. س)
    - خدايا من چند سال عمر ميکنم؟ (ترانه. ر)
    - خدايا چرا من را فرشته نکردي؟ (مبينا. ر)
    - خدايا خانم ما مرا هيچ وقت پاي تخته نمي فرسته. آخه چرا من هميشه آخر هستم؟ (آناهيتا. ی)
    - خدايا چرا بايد روزهاي خوب مدرسه ها تعطيل بشه يا اتفاقي براي من پيش بياد. (کيميا. ب)
    - خدايا چرا مادر من را پزشک نکردي. آخه من در باره جانوران خيلي سوال دارم. خدايا مي شود شما را به اسم کوچک صدا کنم؟ (صبا. ر)
    - خداي عزيز تو مرد هستي يا زن؟ از کجا آمدي؟ (ثمين. خ)
    - خدايا چرا تو ديده نمي شوي؟ اصلا تو چي هستي نوري يا هوا؟ (نيکي. ر)
    - خدايا تو کي و چگونه متولد شدي؟ (سوگند. ص)
    - خداي مهربان، من فکر مي کنم که خدايي بوده تو را آفريده تو چه شکلي به دنيا آمدي؟ (سوگل. پ)
    - خداي عزيز چرا شيطان آدمها را گول مي زند؟ (آيدا. ب)
    - خدايا تو را کي آفريده؟ اسم مادر و پدرت چيه؟ تو چند تا فرزند داري؟ تو کجاها خانه داري؟ آيا تو ماشين هم داري؟ رنگ ماشينت چيه؟ (صبا. الف)
    - خدايا آخه چرا من را بچه دوم کردي؟ آخر من خسته شدم. چون پدرم ميگه بچه دوم بايد بخشش داشته باشد. حداقل من را پسر ميکردي تا من اينقدر نازک نارنجي نباشم. (مهتاب. ه)
    - خدايا ازت ممنونم که بهم يه خرگوش دادي ولي پس چرا در رفت؟ (روژان. ص)
    - خدايا چگونه دنيا تمام ميشه؟ اصلا دنيا تموم ميشه يا نه ؟ (فاطمه. ع)
    - خدايا چرا مردها نبايد روسري سرشان کنند؟ خدايا اگر به خانه ما بيايي به مادرم مي گويم يک غذاي خوشمزه درست کن. (سارا. ح)
    - خدايا مادرم مي گويد در نماز با خدا سخن مي گوييم ولي من تا حالا هزار دفعه نماز خواندم ولي کسي با من با من صحبت نکرده است. چرا؟ (رعنا. د)
    - خداي مهربان شما هم مثل مادرم دو تا دختر داريد؟ (فرناز. ع)
    - خدايا من دوست دارم تو را ببينم پس امروز بيا تو مسجد. (هانيه .ح)
    - خدايا چي ميشه بجاي پرنده من توي قفس باشم تا اينقدر شيطاني نکنم. (سبا. ق)
    - خداي عزيز شما که اينقدر بزرگ هستيد پس چرا هيچ وقت شما را نمي بينم؟ (انديشه. ن)
    - خداي عزيز، من مي خواهم تو را ببينم اما نميدانم چرا نامرئي هستي، شايد به خاطر اينکه از دست مردم راحت شويد قايم شديد؟ خدايا کي ناپديت از بين مي رود و پيش ما مي آيي؟ (دلارام. ض)
    - خدايا چه کار کردي که به خدايي قبول شدي؟ به من هم ياد بده. خدايا چکار کنم تا بتوانم به تو کمک کنم که مردم را ياري کني؟ (زهرا. م)
    - خدايا من از شما خواهر بزرگتر از خودم خواستم اما شما خواهر نوزاد به خانواده دادي. (سارا. ع)
    - خدايا تو مگه چند تا چشم داري که مي توني همه جا را ببيني؟ (آناهيتا. و)
    - خدايا تو پسر هستي يا دختر؟ اميدوارم دختر باشي. خدايا اگه تو گوش داري پس چرا حرفهاي من را نمي شنوي؟ (هدي. و)
    - خدايا تو جوري مي تواني اين همه آدم را دوست داشته باشي مگه تو چند تا دل داري؟ (مريم. ز)
    - خدايا ما مرده يا زنده هستيم؟ من که شنيده ام ما مرديم پس همه بچه هاي کلاس مردن. (مهرناز. غ)
    - خدايا از تو تشکر مي کنم که وقتي سقف خانمان ريخت من زيرش نبودم. از تو تشکر مي کنم که روپوش امسالم مثل پارسال صورتي نيست. سپاس مي گويم که من به آمپول پني سيلين حساسيت دارم و دکتر هر وقت مي خواهد براي من آمپول بنويسد مادرم مي گويد که حساسيت دارم و دکتر جاي آمپول قرص مي نويسد. (ياسمين. خ)

  • #27
    كاربر عادي Array
    تاریخ عضویت
    Wednesday 12 October 2005
    نوشته ها
    103
    Thanks
    0
    Thanked 2 Times in 2 Posts

    Post درسی از ادیسون :


    اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه ميكرد...
    اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

    در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!
    آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...

    پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!

    پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.

    ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!!رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!!حيرت آور است!!!
    من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است!واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهدداشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

    پسر حيران و گيج جواب داد:پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!
    چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!

    پدر گفت:پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!
    در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!

    توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...
    روحش شاد

  • #28
    كاربر عادي Array
    تاریخ عضویت
    Monday 10 October 2005
    نوشته ها
    50
    Thanks
    0
    Thanked 0 Times in 0 Posts

    Post

    پروردگارا

    روح مرا چنان از عشق به خودت انباشته کن که جایی برای دوست داشتن خودم نداشته باشم. به من چنان حلاوت عشق را بچشان که شیرینی اش زندگی ام را از خود آکنده کند.

    بار خدایا!

    از تمام صفاتی که در خود داری، مهربانی و بخشش را به من بیاموز تا بتوانم همه کسانی که حقی بر گردنشان دارم را ببخشم . به من قدرت عفو کردن عطا کن که همه را عفو کنم تا لایق بخشیده شدن از سوی دیگران و تو شوم .

    مهیمنا!

    زندگی ام را آکنده از خود ساز. خودت را به من بنمایان و از نیکیهایت بویی بر مشامم برسان تا عاشقتر شوم.

  • #29
    كاربر فعال Array
    تاریخ عضویت
    Thursday 20 January 2005
    نوشته ها
    1,461
    Thanks
    0
    Thanked 7 Times in 7 Posts

    Post من وجودم را باختم

    مردی با همسرش به فلوریدا رفت و فریفته ی مسابقات اسب دوانی شد و درگیر شرط بندی روی اسب ها. او و همسرش بطور سنگین روی اسب ها شرط می بستند و پس از چند روز فقط دو دلار برایشان باقی ماند. ولی مرد از نوع خوشبین بود و زنش را متقاعد کرد که همه چیز رو به راه خواهد شد اگر او اجازه بدهد که این بار تنها به مسابقه ی اسب دوانی برود.

    یک دوست او را به زمین مسابقات رساند. مسابقه چهل به یک بود و او تصمیم گرفت روی اسب مورد نظرش شرط ببندد. اسب برنده شد. در مسابقات های بعدی هم هربار که روی اسبی شرط می بست برنده می شد و در آخر بازی، ده هزار دلار برنده شده بود. در راه برگشت تصمیم گرفت شانس برنده اش را بازهم آزمایش کند. وارد قمارخانه ای شد و در بازی رولت چهل هزار دلار برنده شد. تصمیم گرفت فقط یک دور دیگر بازی کند و سپس نزد زنش برود. پس تمام چهل هزار دلار را روی مشکی شرط بست.
    چرخ چرخید و اعلام شد: " شماره 14 قرمز."
    مرد پای پیاده به هتل بازگشت. زنش از بالکن صدا زد، "چه کردی؟"
    مرد شانه هایش را بالا اداخت و گفت، "آن دو دلار را باختم."

    در انتها، وقتی که مرگ فرا می رسد تمام بازی هزاران هزار دلار، به دست آوردن این چیز و آن چیز، این شدن و آن شدن، قدرت، اعتبار اجتماعی، پول، احترام ، هیچ چیز به حساب نمی آید، فقط مجبوری بگویی، "من وجودم را باختم."

    اوشو

  • #30
    مدیر انجمن ها Array
    تاریخ عضویت
    Friday 20 January 2006
    نوشته ها
    2,237
    Thanks
    7
    Thanked 9 Times in 9 Posts

    Post

    ... وقتی خداوند دنیا را آفرید، عادت داشت که در همین دنیا و در میان بازار زندگی کند. ولی زندگیش روز به روز مشکل تر می شد زیرا مردم همیشه با شکایت ها و مشکلاتشان به سراغش می رفتند: همسر کسی بیمار است و فرزند کسی مرده است و دیگری بیکار است.... انواع شکایات و مشکلات مردم. و مردم حتی ملاحظه نمی کردند که روز است یا شب: بیست و چهار ساعته مجبور بود به شکایات مردم گوش بدهد و طبیعی است که حوصله اش سر برود!

    عاقبت از مشاورانش نظر خواهی کرد. گفتند، "... اول اینکه آفریدن این دنیا خطایی بزرگ بود! و دوم اینکه زندگی تو در چنین دنیایی نیز اشتباه بوده است. حالا فرار کن چون این مردم تو را خواهند کشت!"
    خدا پرسید، "به کجا فرار کنم؟"
    یکی گفت، "به قله ی اورست برو."

    خدا گفت، "شما آینده را نمی دانید. من از گذشته و حال و آینده با خبرم. به زودی مردی ،
    به اسم ادموند هیلاری ، به آنجا خواهد رسید. و وقتیکه مرا ببیند، به زودی همان مشکلات شروع می شوند: اتوبوس ها و جاده ها و هواپیماها و رستوران ها همه جا ساخته خواهند شد... چون مردم به آنجا خواهند آمد تا مشکلات و مسائل خودشان را بازگو کنند. بازهمان اوضاع شروع می شود."

    کسی دیگر گفت، "پس بهتر است به کره ی ماه بروی."
    خدا گفت، "شما نمی فهمید. هیچ جایی نیست که انسان دیر یا زود به آنجا راه پیدا نکند."
    در اینجا یکی از مشاوران پیر که عادت داشت کمتر سخن بگوید در گوش خدا زمزمه کرد، "من جایی را می شناسم که انسان هرگز به آنجا راه نخواهد یافت: تو فقط به درونش برو.
    او همه جا را خواهد گشت ، ولی هرگز درون خودش را نخواهد گشت."

    و خدا گفت، "این به نظر منطقی می آید." و از آن زمان تاکنون، خداوند در درون شما زندگی کرده است.

    اینک من آن راز به شما گفته ام، بستگی به خودتان دارد: اگر مایلی بروی و با او ملاقات کنی، به درون برو! ولی شکایت نکن! درواقع، او از دیدار تو بسیار خوشحال خواهد شد، زیرا هزاران سال است که کسی را ملاقات نکرده است، فقط گاه گاهی!

    اوشو

  • صفحه 3 از 14 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین

    علاقه مندي ها (Bookmarks)

    علاقه مندي ها (Bookmarks)

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •