کوتاه و خواندنی - صفحه 14
Loading
صفحه 14 از 14 نخستنخست ... 41011121314
نمایش نتایج: از 131 به 139 از 139

موضوع: کوتاه و خواندنی

  1. #131
    مدير انجمن کاریابی Array itjobs آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Saturday 24 February 2007
    نوشته ها
    6,116
    Thanks
    59
    Thanked 58 Times in 53 Posts

    پیش فرض پاسخهاي تكان‌دهنده




    عارفي گويد:

    پاسخ چهار نفر مرا سخت تكان داد

    اول مرد فاسدي از كنار من گذشت

    و من گوشه‌ي لباسم را جمع كردم تا به او نخورد

    او گفت:

    اي شيخ خدا مي‌داند كه فردا حال ما چه خواهد بود...

    دوم مستي ديدم كه افتان و خيزان راه مي‌رفت

    گفت تو با اين همه ادعا قدم ثابت كرده‌اي؟

    سوم كودكي ديدم كه چراغي در دست داشت

    گفتم اين روشنايي را از كجا آورده‌اي؟

    كودك شعله را فوت كرد

    و آن را خاموش ساخت

    و سپس گفت:

    تو كه شيخ شهري بگو كه اين روشنايي كجا رفت؟

    چهارم زني بسيار زيبا

    كه در حال خشم از شوهرش شكايت مي كرد

    گفتم: اول رويت را بپوشان

    بعد با من حرف بزن

    گفت: من كه غرق خواهش دنيا هستم

    چنان از خود بيخود شده‌ام

    كه از خود خبرم نيست

    تو چگونه غرق محبت خالقي كه از نگاهي بيم داري؟
پاسخ با نقل قول پاسخ با نقل قول

  • #132
    مهرداد تاجيك - مدير سایت Array admin آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Thursday 30 June 2005
    محل سکونت
    تهران - ایران
    نوشته ها
    1,821
    Thanks
    22
    Thanked 47 Times in 42 Posts

    پیش فرض موش و دوستان بي تفاوت

    موشی درخانه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد همه گفتند: تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد.

    چند روز بعد ، ماری درتله افتاد و زن خانه را که به سراغش رفته بود گزید؛ بازماندگان ازمرغ برایش سوپ درست کردند، گوسفند را برای عیادت کنندگان سربریدند؛ گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و تمام این مدت موش در سوراخ دیوار می نگریست و می گریست


    مولانا: در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد و آن آگاهي و تنها يك گناه وجود دارد و آن جهل است

  • #133
    سردبير بخش اخبار و تازه هاي كامپيوتر Array Sardabir آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Monday 3 October 2005
    نوشته ها
    3,796
    Thanks
    82
    Thanked 50 Times in 45 Posts

    پیش فرض

    داستان کوتاه: گربه در معبد
    در روزگاران دور در یک معبد قدیمی استاد بزرگی بود که اندیشه های نوینی را درس میداد در معبد گربه بود که به هنگام درس دادن استاد سرو صدا می کرد و حواس شاگردان را پرت می کرد.
    استاد از دست گربه عصبانی شد و دستور داد تا هر وقت کلاس تشکیل می شود گربه را زندانی کنند. چند سال بعد استاد درگذشت ولی گربه همچنان در طول جلسات استادان دیگر زندانی میشد. بعد از مدتی گربه هم مرد. مریدان استاد بزرگ گربه دیگری را گرفتند و به هنگام درس اساتید معبد آن را در قفس زندانی کردند!
    قرنها گذشت و نسلهای بعدی در باره تاثیر زندانی کردن گربه ها بر تمرکز دانشجویان رساله ها نوشتند!!

  • #134
    مدیر انجمن ها Array
    تاریخ عضویت
    Friday 20 January 2006
    نوشته ها
    2,237
    Thanks
    7
    Thanked 9 Times in 9 Posts

    Post حــال خــوش

    لقمان حكيم پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزه دار، و هرچه بر زبان راندى، بنويس. شبانگاه همه آنچه را كه نوشتى، بر من بخوان. آنگاه روزه‌ات را بگشا و طعام خور. شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند. ديروقت شد و طعام نتوانست خورد.

    روز دوم نيز چنين شد و پسر هيچ طعام نخورد.

    روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هيچ طعام نخورد.

    روز چهارم، هيچ نگفت. شب، پدر از او خواست كه كاغذها بياورد و نوشته‌ها بخواند.

    پسر گفت: امروز هيچ نگفته‌ام تا برخوانم. لقمان گفت: پس بيا و از اين نان كه بر سفره است بخور و بدان كه روز قيامت، آنان كه كم گفته‌اند، چنان حال خوشى دارند كه اكنون تو دارى.

  • #135
    مدير انجمن کاریابی Array itjobs آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Saturday 24 February 2007
    نوشته ها
    6,116
    Thanks
    59
    Thanked 58 Times in 53 Posts

    پیش فرض

    به خودمان شک کنيم

    دو آتش نشان وارد جنگلی می شوند تا آتش کوچکی را خاموش کنند . آخر کار وقتی از جنگل بیرون می آیند و میروند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف و خاکستر است و صورت آن یکی به شکل معصومانه ای تمیز .
    سوال : کدامشان صورتش را می شوید ؟
    .
    .
    .
    .
    اشتباه کردید ، آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکر میکند صورت خودش هم همان طور است .
    اما آن که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به خودش می گوید : حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم .

    از کتاب زهیر پائولو کوئیلو

    حالا فکر کنیم چندین بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار بد دیگران به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته باشند و یا باشیم

    وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی نیست
    یه کمی باید به خودمون شک کنیم

  • #136
    مدير انجمن کاریابی Array itjobs آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Saturday 24 February 2007
    نوشته ها
    6,116
    Thanks
    59
    Thanked 58 Times in 53 Posts

    Post

    • هیچ کس همراه نیست ... تنهای اول


    • تا وقتی بانک هست روی دیگران هیچ حسابی باز نکنید


    • روشنفکر نباشید، همه ما در نهایت یک همسر و زندگی به سامان و بچه های رنگارنگ می‌خواهیم.


    • دروغ است
      زمان هیچ دردی را کمتر نمی‌کند
      فقط این دردها هستند که از تحمل تو بیشتر می‌شوند


    • فقط سه تا شغله که واقعا تمام وقته؛ آدم بودن، مادر بودن و عاشق بودن ·


    • سعدی کجایی ؟ بنی آدم ابزار یکدیگرند.



    • حالا تو هی لایک بزن
      با هر نوشته پیر تر می شویم



    • رُخ به رُخ که شديم
      من مات شدم... !
      و تو چون پادشاهي که
      از اينگونه فتح ها را زياد ديده است
      بي اهميت ، رد شدي
      « حسین پناهی »


    • یه پژوهش آماری مشخص کرده تعداد دوستای شما توی فیس بوک با تعداد دوستای واقعیتون نسبت عکس داره

  • #137
    سونیا احمدی فر - مدیر انجمن Array Sonya آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Saturday 2 February 2008
    نوشته ها
    515
    Thanks
    0
    Thanked 2 Times in 2 Posts

    پیش فرض

    نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
    یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
    پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
    صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
    سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
    نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
    پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
    برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
    او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
    صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
    زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
    نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
    در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر
    و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
    یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.

    این داستان ماست.
    ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
    گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
    اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
    آری ، درست است .
    شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
    یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.


    مراقب سلامتی خانه
    ای که برای زندگی خود می سازید باشید


  • #138
    كاربر فعال Array
    تاریخ عضویت
    Thursday 20 January 2005
    نوشته ها
    1,461
    Thanks
    0
    Thanked 7 Times in 7 Posts

    Post معجزه در هر لحظه زندگي‌تان رخ مي‌دهد


    در جهان تنها يک فضيلت وجود دارد و آن آگاهي است و تنها يک گناه وجود دارد و آن جهل است و در اين بين، باز بودن و بسته بودن چشم‌ها، تنها تفاوت ميان انسان‌هاي آگاه و ناآگاه است. نخستين گام براي رسيدن به آگاهي توجه کافي به کردار، گفتار و پندار است. زماني که تا به اين حد از احوال جسم، ذهن و زندگي خود با خبر شديم، آن گاه معجزات رخ مي‌دهند.

    در نگاه مولانا و نظير او، زندگي، تلاش‌ها و روياهاي انسان سراسر طنز است چرا که انسان ناآگاهانه همواره به جست و جوي چيزي است که پيشاپيش در وجودش نهفته است اما اين نکته را درست زماني مي‌فهمد که به حقيقت مي‌رسد نه پيش از آن!

    مشهور است که "بودا" درست در حالي که هنوز آفتاب اولين صبح زندگي مشترکش طلوع نکرده بود، قصر پدر را در جست و جوي حقيقت ترک مي‌کند. اين سفر ساليان سال به درازا مي‌کشد و زماني که به خانه باز مي‌گردد فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي که همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان "بودا" مي‌دوزد، آشکارا حس مي‌کند که او به حقيقتي بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي.

    بودا که از اين انتظار طولاني همسرش شگفت زده شده بود از او مي‌پرسد: چرا به دنبال زندگي خود نرفته‌اي؟! همسرش مي‌گويد: من نيز در طي اين سال‌ها همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش مي‌گشتم! مي‌دانستم که تو بالاخره باز مي‌گردي و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را از زبان تو بشنوم، از زبان کسي که حقيقت را با تمام وجودش لمس کرده باشد.
    مي‌خواستم بپرسم آيا آن چه را که دنبالش بودي در همين جا و درکنار خانواده‌ات يافت نمي‌شد؟! و بودا مي‌گويد: "حق با توست! اما من پس از سيزده سال تلاش و تکاپو اين نکته را فهميدم که جز بي‌کران درون انسان نه جايي براي رفتن هست و نه چيزي براي جستن!" حقيقت بي‌هيچ پوششي کاملا عريان و آشکار در کنار ماست آن قدر نزديک که حتي کلمه نزديک هم نمي‌تواند واژه درستي باشد! چرا که حتي در نزديکي هم نوعي فاصله وجود دارد! ما براي ديدن حقيقت تنها به قلبي حساس و چشماني تيزبين نياز داريم.

    تمامي کوشش مولانا در حکايت‌هاي رنگارنگ مثنوي اعطاي چنين چشم و چنين قلبي به ماست او مي‌گويد: معجزات همواره در کنار شما هستند و در هر لحظه از زندگي‌تان رخ مي‌دهند فقط کافي است نگاهشان کنيد. او گويد: به چيزي اضافه‌تر از ديدن نيازي نيست! لازم نيست تا به جايي برويد! براي عارف شدن و براي دست‌يابي به حقيقت نيازي نيست کاري بکنيد! بلکه در هر نقطه از زمين، و هر جايي که هستيد به همين اندازه که با چشماني کاملا باز شاهد زندگي و بازي‌هاي رنگارنگ آن باشيد، کافي است! اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم صدق مي‌کند! تمامي راز مراقبه در همين دو نکته خلاصه شده است "شاهد بودن و گوش دادن"، اگر بتوانيم چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم.

  • #139
    سونیا احمدی فر - مدیر انجمن Array Sonya آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Saturday 2 February 2008
    نوشته ها
    515
    Thanks
    0
    Thanked 2 Times in 2 Posts

    پیش فرض


    یکی بود یکی نبود !
    عاشقش بودم عاشقم نبود
    وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود
    حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن؛ یکی بود یکی نبود !

    یکی بود یکی نبود. این داستان زندگی ماست.
    همیشه همین بوده. یکی بود یکی نبود ...
    برایم مبهم است که چرا در اذهان شرقی مان "با هم بودن و با هم ساختن" نمی گنجد؟
    و برای بودن یکی، باید دیگری نباشد.

    هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود، که یکی بود، دیگری هم بود ... همه با هم بودند.
    و ما اسیر این قصه کهن، برای بودن یکی، یکی را نیست می کنیم.

    از دارایی، از آبرو، از هستی. انگار که بودنمان وابسته به نبودن دیگریست.
    انگار که هیچ کس نمیداند، جز ما. و هیچ کس نمی فهمد جز ما.

    و خلاصه کلام اینکه : آنکس که نمی داند و نمی فهمد، ارزشی ندارد، حتی برای زیستن.

    و متاسفانه این هنری است که آن را خوب آموخته ایم.

    هنر "بودن یکی و نبودن دیگری" !!!

  • صفحه 14 از 14 نخستنخست ... 41011121314

    علاقه مندي ها (Bookmarks)

    علاقه مندي ها (Bookmarks)

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •