تاپیک مخصوص ادبیات فرهنگ شعر و هنر - صفحه 2
Loading
صفحه 2 از 15 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 11 به 20 از 143

موضوع: تاپیک مخصوص ادبیات فرهنگ شعر و هنر

  1. #11
    مدير انجمن Array M.taghavi آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Thursday 1 January 1970
    نوشته ها
    610
    Thanks
    0
    Thanked 1 Time in 1 Post
    در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
    و کلمه بی زبانی که بخواندش و بی اندیشه ای که بداندش چگونه می تواند بودن؟
    و خدا بود و جز خدا هیچ نبود و با نبودن چگونه می توان بودن؟
    و خدا بود و با او عدم.
    و عدم گوش نداشت.
    خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند؟
    و خدا مهربان بود و چگونه می توانست مهر نورزد؟
    بودن، می خواهد.
    و از عدم نمی توان خواست.

    در آغاز هیچ نبود و کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
    عظمت هماره در جست و جوی چشمی است که او را ببیند.
    و خوبی همواره در انتظار خردی است که او را بشناسد.
    و زیبایی همواره تشته دلی که به او عشق ورزد.
    و جبروت نیازمند اراده ای که در برابرش، به دلخواه، رام گردد.
    و غرور در آرزوی عصیان مغروری که بش * ک ندش و سیرابش کند.
    و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پر جبروت و مغرور،
    اما کسی را نداشت.

    و خدا آفرید و آفرید آفرید...........
    آسمان، دریا، خشکی، گیاه، حیوان، فرشته، عرش، فرش...............
    و همه بودند و هیچ نبود که خدا تنها ترین تنها بود و جز خدا هیچ نبود.
    پیکر تراش هنرمند و بزرگ در میان انبوه مجسمه ها گونه گونه اش؛ غریب مانده بود.
    در جمعیت چهره های سنگ و سرد، تنها نفس می کشید.
    کسی نمی خواست. کسی نمی دید. کسی عصیان نمی کرد. کسی عشق نمی ورزید. کسی نیازمند نبود.کسی درد نداشت و.....................
    خداوند خدا باز هم برای حرفهایش مخاطبی نیافته بود.
    هیچکس او را نمی شناخت و هیچ کس با او انس نمیتوانست بست.
    « انسان را آفرید.»!

    و این نخستین بهار خلقت بود.
    دکتر شریعتی- هبوط در کویر
پاسخ با نقل قول پاسخ با نقل قول

  • #12
    مدیر انجمن Array narsis آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Monday 12 December 2005
    نوشته ها
    740
    Thanks
    3
    Thanked 2 Times in 2 Posts

    Post

    کتاب مناجات نامه خواجه عبدالله انصاری

    فایل های ضمیمه

  • #13
    كاربر عادي Array
    تاریخ عضویت
    Friday 14 October 2005
    نوشته ها
    121
    Thanks
    0
    Thanked 0 Times in 0 Posts

    پیش فرض

    وقتي جنگي رخ ميدهد مسئله حق و باطل از بين رفته جاي خود را به پيروزي ميدهد.

  • #14
    محمود يداللهي


    Array
    تاریخ عضویت
    Thursday 1 January 1970
    محل سکونت
    Tehran,Iran
    نوشته ها
    6
    Thanks
    0
    Thanked 0 Times in 0 Posts

    Smile شاد بودن هنر است



    بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد
    غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود
    من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
    روزگاری که به سر آمده آغاز شود
    روزگار دگری هست و بهاران دگر
    شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والاتر
    لیک هرگز نپسندیم به خویش
    که چو یک شکلک بی جان شب و روز
    بی خبر از همه خندان باشیم
    بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد
    کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن خویش را می دیدیم
    آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
    می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
    که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
    پیک پیروزی و امید شدن
    شاد بودن هنر است گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد

    (گزیده ای از سروده ژاله اصفهانی)

  • #15
    مدیر انجمن Array narsis آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Monday 12 December 2005
    نوشته ها
    740
    Thanks
    3
    Thanked 2 Times in 2 Posts

    Exclamation

    كلمات قصار

    ــ «خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شو»
    ــ قدرت ناشی از تعداد نفرات مايه‌ی خشنودی ترسويان است، آنكه روحا شجاع است جز از نفس مبارزه لذت نميبرد. «مهاتما گاندی»
    ــ آدمهای بزگ، کسانيکه خود بسيارند، نيازی به هموطن ندارند. کسانيکه خود آزادند از زندان به ستوه نمی‌آيند. آدمهای حقيرند که به ازدحام محتاجند. «دکتر علی شريعتی»


    اوقات خوش آن بود که با دوست به‌سر رفت
    باقی همه بيحاصلی و بی‌خبری بود «حافظ»


    ۱. کسی‌که حفظ جان را مقدم بر آزادی بداند، لياقت آزادی را ندارد. «بنجامين فرانکلين»

    ۲. وقتی نهال آزادی ريشه گرفت به سرعت رشد ونمو می‌کند. «جورج واشنگتن»

    ۳. خداوند آزادی را آفريد و بشر بندگی را. «آندره شينه»

    آنتوان سنت اگزوپری
    من به هيچ وجه خدا را لمس نكردم، ولي خدايی كه قابل لمس باشد كه ديگر خدا نيست. اگر هر دعايی را هم اجابت كند، همينطور. همان‌جا بود كه براي نخستين بار حدس زدم كه عظمت دعا بيش از هر چيز در اين امر نهفته است كه پاسخی به آن داده نمی‌شود و زشتی سوداگری را به اين مبادله راهی نيست. اين را هم دريافتم كه آموختن دعا، آموختن سكوت است و عشق فقط از جايی شروع می‌شود كه ديگر هيچ انتظاری برای گرفتن هيچ چيز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرين «نيايش» است و «نيايش» تمرين «سكوت». «دژ»

    لارنس استرن
    اگر قرار باشد بايستی و به طرف هر سگی که پارس می‌کند سنگ پرتاب کنی، هرگز به مقصد نمی‌رسی.


    هرمان هسه
    اگر از کسی متنفری از قسمتی از خودت در او متنفری، چيزی که از ما نيست نمی‌تواند افکار ما را مغشوش کند.

    بوديم و کسی پاس نمی‌داشت که هستيم
    باشد که نباشيم بدانند که بوديم

  • #16
    كاربر عادي Array
    تاریخ عضویت
    Wednesday 19 October 2005
    نوشته ها
    239
    Thanks
    3
    Thanked 0 Times in 0 Posts

    پیش فرض

    زندگی زیبا و ارزشمند است

    یه روز تصمیم گرفتم بخاطر مشکلم خودم رو از بالای ساختمان پرت کنم پایین...
    طبقه‌ی دهم زوجی رو دیدم که عاشقانه یکدیگر رو در آغوش گرفته بودند:

    طبقه‌ی نهم پیتر رو دیدم که مثل همیشه تنها بود و گریه می‌کرد:




    طبقه‌ی هشتم مردی رو دیدم که نامزدش با بهترین دوستش هم خواب شده بود:






    طبقه‌ی هفتم دختری رو دیدم که قرص‌های ضد افسردگی روزانه‌اش رو می‌خورد:




    طبقه‌ی ششم شخص بیکاری رو دیدیم که هفت تا روزنامه خریده بود و ناامیدانه دنبال کار می‌گشت:


    طبقه‌ی پنجم آقای وانگ رو دیدم که داشت لباش خانمومش رو می‌پوشید:


    طبقه‌ی چهارم رُز رو دیدیم که مثل همیشه با دوست پسرش جر و بحث می‌کرد:




    طبقه‌ی سوم مرد پیری رو دیدم که امیدوارانه منتظر بود تا کسی زنگ خونه اش رو بزنه و به دیدنش بیاد:




    طبقه‌ی دوم لیلی را دیدم که همچنان غصه‌ی شوهر گم شده‌اش رو که از یک سال و نیم پیش ناپدید شده بود را می‌خورد:






    قبل از اینکه خودم رو از ساختمان پرتاب کنم فکر می‌کردم من بدشانس‌ترین فرد دنیا هستم:




    الان می‌دونم که هر کسی مشکلات و نگرانی‌های خودش رو داره:


    بعد از اینکه تمام اینها رو دیدم به این موضوع فکر کردم که من اونقدرها هم بدبخت نبودم. همه اون آدم‌هایی که دیدیم الان دارند به من نگاه می‌کنند:

    و حتماً پیش خودشون فکر می‌کنند که اونقدرها هم بدبخت نیستنند:

    برگرفته از : وبلاگ امين ثابتي

  • #17
    كاربر عادي Array
    تاریخ عضویت
    Wednesday 12 October 2005
    نوشته ها
    94
    Thanks
    0
    Thanked 1 Time in 1 Post

    Post

    سخنانی از اوشو (از کتاب پیوند)

    • زندگی وابستگی متقابل است. هیچکس مستقل نیست. حتی برای لحظه‌ای نمی‌توانی تنها زندگی کنی. به حمایت تمام هستی نیازمندی، هر آن دَم است و بازدَم. نه این یک پیوند نیست، این وابستگی متقابل محض است.
    • آنگاه که در پیوند هستیم، آن را بدیهی فرض می‌کنیم. زن تصور می‌کند مرد را می‌‌شناسد، و مرد تصویر می‌کند که زن را می‌‌شناسد. نه مرد و نه زن چیزی نمی‌دانند. شناختن دیگری ناممکن است، دیگری همواره یک راز باقی می‌‌ماند. بدیهی دانستن وجود دیگری توهین است، بی احترامی است.
    • تمام تاکید من نه بر اسم‌ها که بر افعال است؛تا می‌توانی از اسم‌ها حذر کن، اینکار در زبان امکان‌پذیر نیست، ولی در عرصه زندگی می‌توانی، چه زندگی خود یک فعل است. زندگی یک اسم نیست، واقعاً " زندگی کردن " است و نه " زندگی ". عشق نیست، عشق ورزیدن است. پیوند نیست، پیوند یافتن است. ترانه نیست، ترانه خواندن است. رقص نیست، رقصیدن است.
    • اگر ایجاد پیوند آزاد باشد، با آزادی همراه باشد، شادی از راه خواهد رسید، چون آزادی ارزش غایی است، چیزی از آن بالاتر نیست. اگر عشق تو سوی آزادی رهنمونت کند، شق تو عین برکت است، و اگر سوی بردگی براندت نه برکت که لعنت است.
    • عشق به مثابه یک پیوند رخ می‌‌نماید اما در خلوت ژرف آغاز می‌گردد. هنگامی که به تمامی در تنهایی خود خرسندی، هنگامی که مطلقاً به دیگری نیازمند نیستی، وقتی حضور دیگری یک احتیاج نمی‌نماید، آنگاه است که توانایی دریافت عشق را خواهی داشت. اگر وجود دیگری نیاز تو باشد، تنها می‌توانی بهره کشی کنی. تزویر کنی، مسلط شوی، اما عشق نمی‌توانی بورزی.
    • شهامت به معنای زندگی در پیوند با دیگران و در عین حال مستقل باقی ماندن است. انسان نوین، انسان با شهامت خواهد بود. در گذشته، تنها دو نوع ابله در جهان زندگی می‌‌کرده اند، گونهٔ این دنیایی و گونهٔ آن دنیایی – ولی هر دو ابله بوده اند. انسان واقعاً بی باک کسی است که در این جهان زندگی می‌کند ولی به این دنیا تعلق ندارد.
    • بزرگ‌ترین معجزه در جهان آن است که تو هستی، من هستم.بودن بزرگ‌ترین معجزه است و مکاشفه درهای این معجزه بزرگ را برویت می‌‌گشاید.
    • زمانی فرا می‌‌رسد که به عشق رسیده‌ای و زمانی فرا می‌‌رسد که به ورای عشق می‌‌رسی.زمانی فرا می‌‌رسد که پیوند می‌‌یابی و از این پیوند لذت می‌‌بری، و زمانی خواهد رسید که تنهایی و از زیبایی تنها بودن لذت می‌‌بری. آری هر چیز و هر زمانی زیباست.
    • دوستی به پیوند می‌‌انجامد، ثابت می‌‌ماند، صمیمیت بیشتر جاری است، و سیال. دوستی یک رابطه است، صمیمیت حالتی از وجود توست. صمیمی هستی، با کدام و چه کسی، ابداً مهم نیست.
    • آنکه عمیقاً به خوشبختی خود علاقه‌مند است، همواره به خوشبختی دیگران نیز علاقهمند است، اما نه به خاطر دیگران. در ژرفای وجود به خودش علاقهمند است، به همین دلیل یاری می‌‌رساند. اگر در دنیا به همه بیاموزند که خود را دوست بدارد، تمام دنیا خوشبخت خواهد شد. امکان شوربختی از میان خواهد رفت.هستند کسانی که با احساسات خود کنار می‌‌آیند و هستند کسانی که با همین احساسات می‌‌جنگند- ولی هر دو اسیر احساسات خواهند ماند. باید از دایرهٔ این پیوند رها گردی. باید تماشاگر باشی، یک ناظر.
    • انسان عاشق هرگز به کسی خشم نمی‌ورزد، چون در واقع وابسته به دیگری نیست. او می‌تواند در تنهایی نیز شاد باشد... البته او باز شادی خود را با دیگری تقسیم می‌کند ولی دیگر به کسی وابسته نیست. اکنون دیگر رابطه وابستگی برقرار نیست؛ این پیوند است، پیوند وابستگی متقابل.
    • رابطه جنسی هرگز کسی را ارضا نکرده است. این پیوند بیشتر و بیشتر عدم رضایت ایجاد می‌کند. رابطه جنسی هرگز کسی را به کمال نرسانده – با کمال بیگانه است. رابطه جنسی زمانی معنا می‌‌یابد که با عشق همراه باشد. پس عشق و رابطه جنسی به هم می‌‌آمیزند. و عشق مرکزیت عظیم‌تری است، مرکزیتی والاتر.آن گاه که رابطه جنسی به عشق گره می‌‌خورد، بالا و بالاتر جریان می‌‌یابد.
    • عشق با درد همراه است – چون رشد را موجب می‌شود. عشق با درد همراه است چون عشق چنین می‌‌طلبد. عشق با درد همراه است چون عشق دگرگون می‌کند. عشق با درد همراه است، چون در عشق از نو زاده می‌‌شوی.
    • حیرت خواهی کرد، که اگر خود را دوست بداری، دیگران نیز دوستت خواهند داشت. هیچکس کسی را که خود را دوست نمی‌دارد، دوست ندارد. اگر نمی‌توانی به خود عشق بورزی، چه کس دیگری به این کار اهمیت خواهد داد؟
    • آنکه اعتماد می‌کند... مهم نیست که به چه چیزی اعتماد می‌کند، همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست. حتی اگر بدلیل اعتماد، فریب بخورد، مهم نیست، چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین فریبی است. می‌توانی همه چیز را از او بگیری، ولی اعتماد را هرگز.
    • ازدواج وسیله‌ای است برای فرار از ترس تغییر، ازدواج وسیله‌ای است تا پیوند را تثبیت کنی. اما عشق چنان پدیده‌ای است که به محض تلاش برای تثبیت آن، خواهد مرد. ایستایی در عشق همان و نابودی عشق همان.عشق واقعی تنهایی را به یگانگی مبدل می‌‌سازد.
    • اگر دیگری را دوست می‌‌داری، اگر می‌‌خواهی یاریش کنی، کمک کن تا یگانه شود. نه نباید او را اشباع کنی. تلاش نکن با حضور خود بگونه‌ای او را کامل کنی. دیگری را کمک کن تا یگانه شود. چنان سیراب از وجود خود که نیازی به حضور تو نباشد.
    • والاترین هنر در جهان آنست که مرید باشی. این موهبت با هیچ چیز دیگری قابل مقایسه نیست. مریدی یگانه است و همتایی ندارد. در هر پیوند دیگری، چیزی شبیه آن نخواهی یافت، نه چیزی مثل آن نمی‌تواند وجود داشته باشد.
    • عشق آزمونی روحی است – ربطی به جنسیت ندارد و با کالبدها بیگانه است، عشق با درونی‌ترین کانون وجود سروکار دارد. اما تو هنوز حتی به معبد خود قدم نگذاشته ای. ابداً نمی‌دانی که کیستی، و با اینحال در پی آنی که چگونه عشق بورزی. نخست خود باش، خود را بشناس، و دل خوش دار که عشق را پاداش خواهی گرفت.با عاشق شدن کودک باقی خواهی ماند؛و با عروج در عشق به بلوغ دست خواهی یافت.
    • عشق یک پیوند است. عاشق و معشوق هر دو تلاش می‌کنند خود باقی بمانند، در پیوند و در عین حال مستقل، چنین است که مبارزه آغاز می‌شود.
    • دوستی خالص‌ترین عشق است. دوستی والاترین صورت عشق است جایی که چیزی نمی‌خواهی، شرطی قائل نمی‌شوی، جایی که ایثار کردن عین لذت است. یکی بسیار نصیب می‌‌برد، اما این اصل نیست، این نصیب خودبخود پیش می‌آید.انسان نیاموخته که زیبایی‌های تنهایی را دریابد. او همیشه آوازهٔ جستن نوعی پیوند است، می‌‌خواهد با کسی باشد – با یک دوست، با یک پدر، با یک همسر، با یک فرزند، با یکی و کسی... اما نیاز اساسی آن است که به گونه‌ای فراموش کنی که تنهایی.
    • تا دوری نزدیک نتوانی بود.اگر همیشه دور بمانی، عشق خواهد مرد. اگر همیشه نزدیک بمانی، عشق خواهد مرد.

  • #18
    سردبير بخش اخبار و تازه هاي كامپيوتر Array Sardabir آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Monday 3 October 2005
    نوشته ها
    3,764
    Thanks
    81
    Thanked 50 Times in 45 Posts

    Post ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند و يا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند.

    پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن استکه اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد .

    زن ديگري که همسرم از من ميخواست که با او بيرون بروم مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم . آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفنيشبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست . به او گفتم: بنظرميرسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد .

    آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد . وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقت امشب منتظربمانند.

    ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود . دستم را چنان گرفته بود که گويي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم وديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش ميآيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم .هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غيرعادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدر حرف زديم که سينما را از دست داديم.

    وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم .وقتي به خانه برگشتمهمسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم.


    چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم . کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد .يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود: نميدانم که آيا در آنجا خواهمبود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آن شب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم .


    درآن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوييم که دوستشانداريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست . زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيراهرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود .اين متن را براي همه کساني که والديني مسن دارند بفرستيد. به يک کودک، بالغ و يا هرکس با والديني پا به سن گذاشته. امروز بهتر از ديروز و فرداست .

  • #19
    كاربر عادي Array
    تاریخ عضویت
    Thursday 13 October 2005
    نوشته ها
    233
    Thanks
    3
    Thanked 1 Time in 1 Post

    Post

    موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحاليمشغول باز كردن بسته بود.
    موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
    اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
    موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيواناتبدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحبمزرعه يك تله موش خريده است . . . »
    مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ،برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري بهتله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
    ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقايموش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موشبه من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
    موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاويتوي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريدنشد.
    سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكربود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
    در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.
    او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موشنبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تلهموش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد اورا فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه بهخانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« برايتقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
    مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت وساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
    اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز بهخانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دارمجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
    روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كهيك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيليزود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مردمزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديكتدارك ببيند.
    حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بستهاي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
    نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطيهم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد !

  • #20
    سردبير بخش اخبار و تازه هاي كامپيوتر Array Sardabir آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Monday 3 October 2005
    نوشته ها
    3,764
    Thanks
    81
    Thanked 50 Times in 45 Posts

    Post

    درباره پاییز، رمضان و قصه پیدایی و پنهانی

    حال عجیبی دارم. فصل که عوض می شود حال من هم گویی دیگر می شود. خصوصا پاییز که می شود، حال ام عجیب می شود. امروز صبح که از خانه بیرون زدم، باد پاییزی وجودم را درنوردید. از خودم بیرون شدم. تابستان آخرین رمق هایش هم در حال رفتن است. از همان صبح تا به اکنون که ساعت، هفت و پانزده دقیقه شب است، هنوز «دیگر» ام.

    از این گذشته رمضان هم نزدیک است. وای خدای من! رمضان. یکی از دوستان ما، که مومن شدیدا شکاکی است و از طلاب باسابقه است و معقول و منقول خوانده و اکنون مدرس فقه و اصول در حوزه، می گفت ما و حلقه ای از دوستان مثل خودم شکاک، پیش از هر رمضان دور هم جمع می شدیم و شور و مشورت می کردیم تا تصمیم بگیریم امسال را هم روزه بگیریم یا نه! هرچند شور و مشورت آن ها همیشه مثبت از کار در می آمده است اما این نقل، که در درستی آن با توجه به صداقتی که از قائل اش سراغ دارم، تردیدی ندارم، برای من بسیار جالب و حاوی نکاتی است.


    بگذریم بحث ام تنها رمضان بود. چند روز قبل، سری به بخش صوتی وبلاگ دوست شفیق و عرفان دوست ام، داریوش ملکوت زدم و مناجات شجریان را، که شعر مولوی است و همیشه غروب های ماه رمضان، پیش از اذان پخش می شود، گوش دادم: این دهان بستی دهانی باز شد/ تا خورنده لقمه های راز شد. بی استثناء هر گاه این مناجات را با صدای شجریان می شنوم، حال ام دیگر می شود. اکنون تصور ماه رمضانی در پاییز با مناجات شجریان، پیش از اذان، با ربنای او، با سحرها و افطارها، خدای من با شب های قدرش با... با...، شدیدا مرا دیگر می کند. خدای من....

    ماه رمضان سال قبل مطلبی نگاشتم تحت عنوان «خدای نامتشخص و مساله ماه خدا»(17 اکتبر 2005). این مطلب قرار بود در دوبخش نوشته شود اما بخش دوم اش را ننوشتم. سال قبل البته حال درونی ام تا حدودی متفاوتی از امسال بود (امیدوارم حال امسال ام دیرپا باشد که احوال، برق جهان است). قصد نهایی من از آن نوشتار این بود که بگویم اگر خدا نامتشخص باشد، آن گاه اختصاص دادن یک ماه تقویمی به خداوند، معنی حقیقی نخواهد داشت و تنها باید برای آن معانی نمادی، استعاری و رمزی جست.

    امسال در آستانه ماه رمضان، نه این که از آن ادعا بازگشته باشم، اما حال ام اقتضای سخنگویی از جنس دیگری را دارد. امسال تنها منتظرم و حسرتبار. منتظر سحرهای رمضان، منتظر غروب هایش، منتظر... بگذریم... خدای من.

    رمضان ماه عجیبی است من هم حال عجیبی دارم. پاییز هم فصل عجیبی است. ایمان هم مقوله عجیبی است. اصولا همه چیز عجیب است. چی؟ شطحیات می بافم؟ عجب! من فقط حال ام عجیب است شاید هم خراب!

    لطفی، با همان صدای درویشی اش که من عاشق اش هستم می خواند با همان سازنوازی جادویی اش که برخی اوقات خیال می کنم زخمه هنرمندانه اش را نه بر سیم که بر تارهای دل اش می زند، می خواند: قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند/ ما که رندیم و گدا دیر مغان مارا بس.

    - ببخشید قصد مزاحمت نداشتم فقط می خواستم بدانم این چند روز دیگر که ماه آغاز می شود امیدی هست که گشایشی ایجاد شود؟ منظورم این است که کو قسم چشم صورت ایمان آرزو است یا به تعبیر من رخصت ایمان ام آرزو است.
    (و اکنون لطفی خواند و تصادفا خواندن اش چه مناسبتی با شطحیات من داشت: زهر هجری کشیده ام که مپرس/ گشته ام در جهان و آخر کار... آخر کار؟)

    - یعنی منظورم این است که من می خواهم به طمانینه برسم به تعبیر مولوی: چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم/ چو تو پیدا شوی بر من مسلمان ام به جان تو. خلاصه داستان ما هم داستان «پیدایی و پنهانی» است. ببینم این قصه دزد و پلیس و تعقیب و گریز کی تمام می شود؟ این داستان مشتاقی و مهجوری، دیداری و پرهیزی. این ماه رمضانیه امید گشایشی هست؟ ببینم، به قول دکتر خاتمی که در سفر به مشهد می گفت یکی از دوستان ما که شدیدا گرفتار شک فلسفی و وجودی در باور به خدا شده بود، چله نشست تا شک اش رفع شد، ما هم چله بنشینیم، امید رفعی هست؟ علافیم نه؟ ببینم اصلا کسی اون ور خط هست؟ من درست گرفته ام؟ آهای؟ آهاااااااای.

    ساعت نزدیک هشت است. لطفی همچنان می نوازد در رمز عشق.

    از وبلاگ :(وبلاگ ياسر ميردامادي)

  • صفحه 2 از 15 نخستنخست 12345612 ... آخرینآخرین

    علاقه مندي ها (Bookmarks)

    علاقه مندي ها (Bookmarks)

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •