الماسهای اوشو ..... - صفحه 3
Loading
صفحه 3 از 36 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 21 به 30 از 356

موضوع: الماسهای اوشو .....

  1. #21
    سردبير بخش اخبار و تازه هاي كامپيوتر Array Sardabir آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Monday 3 October 2005
    نوشته ها
    3,779
    Thanks
    81
    Thanked 50 Times in 45 Posts
    زندگي موهبتي الهي است اما همه اين را فراموش كرده اند. هيچكس بابت موهبت زندگي ازخدا تشكر نمي كند. برعكس، همه پيوسته شكوه و شكايت مي كنند. مردم شكرگزار نيستند. چنين هديه اي گرانبها، بي همتا و يگانه به آنان ارزاني شده اما آنان چنان احمق اند كه نمي توانند قدردان آن باشند. زندگي را چنان بديهي مي شمارند كه انگار حقشان بوده! هستي حق ما نيست. ما نمي توانيم مدعي آن باشيم. شايسه آن نيستيم. ارزش آنرا نداريم.

    به اين دليل به ما داده نشده كه شايسته آن هستيم، بلكه خدا نمي تواند در برابر وسوسه بخشيدن آن مقاومت كند. او سرشار از انرژي زندگي است، بنابراين آنرا بر ما جاري مي كند. به ثروتمندان و فقيرها، به شايسته ها و ناشايستها، به گناهكاران و پرهيزگاران، به همه. براي او هيچ فرقي نمي كند. به همه مي بخشد. خدا به همه مي بخشد، زيرا چنان سرشار است كه اگر نبخشد گران بار مي شود. چون ابري پر باران است. بايد كه ببارد. بر سنگها، بر صخره ها، بر بيابانها، بر همه جا مي بارد. آگاه شدن از اين حقيقت، همان دينداري است. اين آگاهي، خودآگاهي تو را دگرگون مي كند. آنگاه تو ديگر نه شكوه و شكايت، بلكه شكرگزاري خواهي كرد- و اين شكرگزاري عبادت است.
پاسخ با نقل قول پاسخ با نقل قول

  • #22
    سردبير بخش اخبار و تازه هاي كامپيوتر Array Sardabir آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Monday 3 October 2005
    نوشته ها
    3,779
    Thanks
    81
    Thanked 50 Times in 45 Posts

    Post معنای زندگی


    هستی هست برای اینکه هست
    خدا هست، زیرا هست
    هیچ هدفی و هیچ نیازی بر هستی
    خداوند مترتب نیست
    زندگی نیز این گونه است
    معنایی ورای آن وجود ندارد
    بنابراین، معنایی برای آن فرض نکن
    در غیر این صورت، بی معنایی آن را
    احساس خواهی کرد
    زندگی بی معنا نیست و نمی تواند
    باشد، زیرا معنا در هیچ جا وجود
    ندارد
    جست و جوی معنا زشت است
    زیرا از ذهن مصلحت جوی آدمی
    سرچشمه می گیرد
    هستی، هست، همین
    زندگی نیز این گونه است
    هدفی در کار نیست
    پایانی هم
    زندگی را اکنون و در این جا
    احساس کن
    خود را به زندگی عادت نده
    زیرا این کار از ذهن مصلحت جو
    سرچشمه می گیرد
    رند و بازیگوش باش
    و تنها در این صورت است که شور و
    سرمستی زیستن و در جهان بودن را
    تجربه خواهی کرد
    این تجربه، دین است.


  • #23
    سردبير بخش اخبار و تازه هاي كامپيوتر Array Sardabir آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Monday 3 October 2005
    نوشته ها
    3,779
    Thanks
    81
    Thanked 50 Times in 45 Posts

    Post سخناني از اشو

    شاد باش ! مراقبه خودش به تو دست خواهد داد.مسرور باش زیرا دین خودش دنبالت خواهد آمد. شادمانی شرط اصلی است.مردم تنها وقتی مذهبی هستند که نگران و اندوهگین هستند و بهمین دلیل تمام مذهبشان دروغ است!

    ——————
    پيام من نظريه فلسفی نيست، بلکه نوعی کيمياگری است! دانش تحول روحانی است بنابر اين فقط آنان که مايلند بر آنچه هستند بميرند و دوباره متولد گردند؛ فقط اين عده از مردم با شهامت و شجاع که معدودند آماده شنيدن پيام من هستند . زيرا شنيدن اين پيام نيز مخاطره آميز است . با شنيدن شما نخستين گام را برای زايش دوباره برداشته ايد. پيام من چيزي كمتر از مرگ و زايش مجدد نيست!

    ——————
    قصد من تنها آن است که تو را باز به خود برگردانم. تو دزدیده شده ای! بر توحجابی افکنده اند و به هر طریق ممکن شرطی ات کرده اند تمام درهای منتهی به خودت را بسته اند. تمامی کار من آن است که در تو درها و پنجره ها بگشایم و اگر بتوانم تمامی دیوارها را فرو بریزیم و در زیر آسمان رهایت کنم؛ آن گاه در خواهی یافت که مذهب چیست...

    ——————
    ميگويند گلها خوب و قشنگند ولي خارها زشت و بد! ولي اگر هيچ انساني به روي زمين نباشد، خارها هستند، گلها هم هستند! اما كسي وجود ندارد كه بگويد اين خوب يا بد است!

    ——————
    عشق، دليلي براي وجود اثبات خداوند است.

    ——————
    جهنم از اون جايي شروع مشود كه اولين آرزو شكل ميگيرد و بهشت اون جايي هست كه هيچ درخواست و آرزويي نباشد!

    ——————
    جاي يك چيز را در زندگيت عوض كن تا زندگيت زيبا شود! بجاي ترس از خدا، عشق را جايگزين كن!

    ——————
    هرچيزي كه در اين دنيا ميبيني در تضاد است! شب و روز، خوب و بد، زشت و زيبا، عشق و تنفر ... اما با عبور از تمام اين تضاد ها، به حقيقتي ميرسيم كه ميشه اسمش را خدا گذاشت.

    ——————
    تو كساني كه دوستشان داري و كساني كه از آنها متنفري همگي جلوه هاي خداوند هستند، همين جمله كوتاه ميتواند تمام زندگيت را دگرگون سازد. لحظه اي كه فرد دريابد كه همه چيز يكي است عشق به خودي خود طلوع ميكند و این يعني تصوف

    ——————
    متدين واقعي به هيچ مذهبي، به هيچ ملتي، به هيچ نژادي
    و به هيچ رنگي تعلق ندارد! او به كل انسانيت تعلق دارد


  • #24
    كاربر فعال Array
    تاریخ عضویت
    Thursday 20 January 2005
    نوشته ها
    1,461
    Thanks
    0
    Thanked 7 Times in 7 Posts

    Post حيرت

    دانش و اطلاعات، ظرفيت حيرت را از ميان مي برد. حيرت از گرانبهاترين پديده ها در زندگي است. هرچه بيشتر بدانید، كمتر حيرت مي كنيد و هرچه كمتر حيرت كنيد، معناي زندگي برايتان كمتر خواهد بود. ديگر شگفت زده نخواهيد شد. همه چيز برايتان عادي و معمولي مي شود. دل معصوم، همانند كودكان كه در ساحل به دنبال جمع كردن گوش ماهي هستند يا در باغ و بوستان بالا و پايين مي پرند، ‌مدام در حيرت است. اگر با يك كودك به راهپيمايي صبحگاهي برويد، از سوولات بيشمارش خسته مي شويد ... چرا درختان سبزند؟ ‌چرا گلهاي سرخ اين رنگند؟‌... كودك به همه چيز علاقه دارد. هرچه اطلاعات و دانشتان افزوني يابد، مشغول بودنتان در زندگي كاهش مي يابد. خيلي ساده از كنار مسايل زندگي مي گذريد و به هيچ چيز توجه نمي كنيد. ذهنتان بسيار باريك مي شود؛ ‌فقط به دنبال پول درآوردن هستيد. ابعاد زندگي، ديگر برايتان معنايي نخواهند داشت. در حيرت بودن، يعني در ارتباط قرار گرفتن با همه چيز و كاملا باز و پذيرا بودن.

    هر كودكي مي داند چگونه باز و پذيرا باشد، به همين دليل است كه كودكان اين چنين زيبا و شاد هستند. به چشمان كودكان بنگر – بسيار آرامند. به شاديهاي كودكان بنگر- بسيار سرشارند. هر كودكي مي داند كه چگونه شاد باشد اما اين موضوع را دير يا زود فراموش مي كند. يا خود او فراموش مي كند و يا ما او را وادار به اين كار مي كنيم. اين هنر را مي توان دوباره آموخت. هنر باز و پذيرا بودن را باز آموز و آنرا به خاطر بياور. هيچ چيزي كم نيست. هيچ چيز دچار كاستي نيست. اين دنيا كامل ترين دنيايي است كه مي تواند وجود داشته باشد.... دوستدار هستي و تمام جلوه هاي آن باش تا تمام اندرزهاي آن را در سنگهايش بيابي. نيازي نيست در لابه لاي متون ديني بگردي، زيرا جهان، خود كتاب آسماني است. در همه جا رد و اثري از خدا وجود دارد.

  • #25
    كاربر فعال Array
    تاریخ عضویت
    Thursday 20 January 2005
    نوشته ها
    1,461
    Thanks
    0
    Thanked 7 Times in 7 Posts

    Post

    هر نوزادي كه در رحم مادرش زندگي مي كند شادمان است. او هيچ چيزي ندارد – رييس جمهور ايالات متحده آمريكا يا ثروتمند ترين انسان دنيا نيست. هيچ قصري در اختيار ندارد – او هيچ مايملكي ندارد اما بي نهايت شاد است. ما در دل مادرمان مزه چيزي را مي چشيم كه هرگز نمي توانيم فراموشش كنيم. براي فراموش كردنش همه كار مي كنيم اما آن از ياد نمي رود كه نمي رود.

    چنان ژرف در وجود ما نفوذ كرده كه زدودنش نا ممكن است. اما شاديهاي دوران جنيني را براحتي مي توان دوباره بدست آورد تو فقط بايد مثل يك كودك شوي و همه عالم را چون شكم مادرت بينگاري. اين همان چيزي است كه دين قرار است در عمل انجام دهد. دين مي خواهد به تو كمك كند جهان را مادر خود بينگاري تا هيچ كشمكشي بين تو و او نباشد. تا تو بتواني به جهان هستي اعتماد كني و در باطن بداني او مراقب توست. تا بداني نبايد پيوسته نگران و در تشويش و تنش باشي، زيرا از همه چيز مراقبت مي شود.

    آنگاه ناگهان، تمام وجودت را شادماني فرا مي گيرد. مراقبه فقط به تو كمك مي كند دوباره به دل جهان هستي بازافتي.

  • #26
    كاربر فعال Array
    تاریخ عضویت
    Thursday 20 January 2005
    نوشته ها
    1,461
    Thanks
    0
    Thanked 7 Times in 7 Posts

    Post

    اگر بتوانيد هيچ كاري را انجام ندهيد،‌ بهترين كار را انجام داده ايد.
    انجام ندادن كار،‌ مستلزم شهامت زيادي است. عمل كردن، ‌شهامت زيادي نمي طلبد؛ ‌زيرا ذهن فاعل است.
    نفس هميشه تشنه انجام دادن كاري است؛‌ كاري دنيوي يا غير دنيوي. نفس پيوسته مي خواهد كاري انجام دهد. وقتي كاري انجام مي دهيد،‌ نفس احساس مي كند كاملا محق است؛ ‌سالم، ‌در تحرك و از وجود خود لذت مي برد.


    انجام هيچ كاري در دنيا دشوار نيست. و اگر بتوانيد هيچ كاري انجام ندهيد،‌ بهترين كار را انجام داده ايد. اعتقاد به اينكه بايد كاري انجام دهيم، اساسا غلط است. ما بايد باشيم، ‌نه اينكه كاري انجام دهيم و تنها چيزي كه به مردم پيشنهاد مي كنم انجام دهند،‌آن است كه بيهودگي انجام دادن را دريابند تا روزي به خاطر خستگي كامل به زمين بيفتند و بگويند: « كافي است. ديگر نمي خواهم كاري انجام دهم. »‌ آنگاه كار واقعي انجام مي شود.
    كار واقعي، ‌بودن است؛‌ زيرا تمام چيزهاي كه لازم است، ‌پيشاپيش به شما داده شده است و تمام آنچه مي توانيد باشيد، ‌هم اكنون هستيد. فقط لازم است در فضايي ساكت باشيد،‌ به درون خود وارد شويد و ببينيد چه هستيد.

  • #27
    كاربر فعال Array
    تاریخ عضویت
    Thursday 20 January 2005
    نوشته ها
    1,461
    Thanks
    0
    Thanked 7 Times in 7 Posts

    Post

    انسان ديندار، بسيار زميني و دنيوي است. بايد كه اينگونه باشد و گرنه ريشه اي نخواهد داشت. اگر ريشه هاي ما در اعماق زمين فرو نرود نخواهيم توانست تا فراسوي ابرها بالا برويم. گلها زماني شكوفا مي شوند كه ريشه ها به ژرفاي زمين فرو بروند. براي من هيچ فرقي بين مادي و دنيوي و مقدس و معنوي وجود ندارد. آنها دو روي يك سكه هستند. بنابراين، آواز خواندن، رقصيدن، عشق، آفرينندگي، گشاده رويي و خنده منافاتي با معنويت ندارند. آنها بخش اصلي و اساسي از آن هستند نه بخش كوچكي از آن. دقيقا يك نيمه از آن را تشكيل مي دهند، نيمه نخست آنرا. و اگر تو نيمه نخست را در اختيار داشته باشي، نيمه دوم خود به خود ظاهر خواهد شد. اين دو نمي توانند جدا از هم وجود داشته باشند.

    اما در گذشته، نيمه دوم اهميت بيشتري يافت. نه فقط مهم تر شد، بلكه از نيمه نخست عاري شد. اينگونه بود كه دين به خواب رفت و خدا از زمين رخت بربست. به درختي بدون ريشه تبديل شد. خدا را دوباره مي توان زنده ساخت اما يگانه راه دوباره زنده ساختن خدا، ريشه دواندن در زمين است- و اين همان منظور من از گشاده رويي، رقص و آواز و جشن و سرور است.

  • #28
    كاربر فعال Array
    تاریخ عضویت
    Thursday 20 January 2005
    نوشته ها
    1,461
    Thanks
    0
    Thanked 7 Times in 7 Posts

    Post

    تو الهي هستي. پس هرچه بر تو مي گذرد فقط يك لحظه گذراست. از آن آشفته نشو. اگر لذت است، آنرا تماشا كن. اگردرد است، آنرا تماشا كن. لذت مي گذرد. درد مي گذرد. آنها چون ابرهايي هستند كه در آسمان پهناور وجود تو در حركت اند. آسمان از ابرها تاثير نمي پذيرد. ابرها ممكن است سياه و زشت يا سفيد و زيبا باشند. براي آسمان هيچ فرقي نمي كند- آسمان از آنها تاثير نمي پذيرد.

  • #29
    گروه مديران انجمن ها

    Array
    تاریخ عضویت
    Friday 20 January 2006
    نوشته ها
    349
    Thanks
    3
    Thanked 0 Times in 0 Posts

    Post

    در سكوت ، دانش در تو قيل و قالي ندارد . مشاهده تو شفاف است – زنگاري بر آيينه نيست ...آنچه را كه هست بازتاب مي دهي . و در اين بازتاب است كه هر عملي را فضيلت است .

    آزادي ، هدف زندگي است . بدون آزادي زندگي ابدا معنايي ندارد . منظور از آزادي ، آزادي سياسي ، اجتماعي يا اقتصادي نيست . آزادي يعني آزادي از زمان ، آزادي از ذهن و آزادي از آرزو .

    نخستين گام آن است كه زندگي را همان گونه كه هست بپذيري ، بااين پذيرش آرزو محو مي گردد ، فشار و تنش محو مي گردد ، نارضايتي محو مي گردد ؛ احساس شادي مي كني بدون اينكه دليل خاصي در ميان باشد .

    وجود از آنهائيست كه خود را وقف وجود كرده اند . در اين حالت هيچ كسالتي در ميان نخواهد بود . زندگي سراسر خوشي و شاد كامي خواهد بود .

    زندگي غير منطقي است ، در زندگي ، تضادها ، تضاد نيستند ، بلكه مكمل اند ، زندگي به “ يا اين “ ، “ يا آن “ اعتقادي ندارد . زندگي به هر دو باور دارد . روز شب و شب روز مي شود . روز و شب به هم مي آويزند و در هم ذوب مي شوند .

    طبيعي باش ولي آگاهي را چاشني آن كن . خدا را در زندگي طبيعي خود مهمان كن ، خدا را با زندگي طبيعي خود آشنا كن ، بخواب ، بخور عشق بورز ، نيايش كن ، به مكاشفه بنشين ، ولي فكر نكن كه چيز خاصي بوجود مي آوري يا كار ويژه اي انجام مي دهي – در اينجاست كه به خواص مي پيوندي .

    بخاطر داشته باش كه تنها تو نيستي كه حقيقت را مي جويي – حقيقت نيز در جستجوي توست . بارها و بارها دست حقيقت به تو بسيار نزديك شده است . چنان نزديك كه شانه ات را لمس كرده است . ولي تو شانه خالي كرده اي و گريخته اي .

    و من اين را بلوغ ذهن مي خوانم : آنگاه كه بي هيچ پرسشي به زندگي نظر بيندازي ، و صرفا با شهامت و بي باكي درآن شيرجه روي .

    در حضور باش ، هر كجا كه هستي . مهم نيست كجا : تمام و كمال در حضور باش ، و با حضور تو ، هر حركت كوچك ، شعله فروزاني خواهد شد ، و خواهي ديد كه تمام حيات تو به كارواني از نور مبدل خواهد شد .

    پيش از مرگ درياب كه زندگي چيست ، زيرا اگر زندگي را پيش از مرگ تجربه كني ، مرگ طي همان تجربه ناپديد خواهد شد . مرگ دود خواهد شد و محو مي گردد . از آن پس مرگي وجود نخواهد داشت ؛ و زندگي ابدي خواهد شد .

    زندگي يك معما نيست ، يك راز است . مي توان پاسخي براي معما يافت ، راز بگونه اي است كه هرگز نمي توان پاسخي براي آن يافت . راز چيزي است كه مي تواني با آن يكي شوي . مي تواني در آن حل شوي . مي تواني در آن ذوب شوي و خود به راز تبديل شوي .

    دمادم در فقر واژه بسر مي برم . هر واژه را با ترديد محض بر زبان مي آورم ، چون خوب مي دانم كه كافي نيست ، ناقص است . هيچ چيز كافي نيست – حقيقت چنان بيكران و واژگان چنان حقير .

    آينده زاده شور بختي توست و نه زاده جشن و شادي تو .

    تلاش مكن كه كودك را پيش از پيري ،پير كني ، او را خرد مكن . اين همان چيزي است كه در دنيا شاهد آنيم : كهنسالان بر كودكان مسلط اند و مي خواهند آنها را زودتر از زماني كه طبيعت مقدور داشته از دوران كودكي بيرون بكشند .آنان مي كشند و خرد مي كنند .كودك ، كودكي را براي هميشه از كف مي نهد .

    اين تويي و فقط تويي كه در نهايت مسوول آن چيزي هستي كه برايت پيش مي آيد . اين را بخاطر داشته باش . اين كليد اصلي است اگر ناشادي مسوول تويي . اگر درست زندگي نمي كني ، مسوول تويي ،اگر سر در گمي مسوول تويي . آري بار مسووليت ، تمام و كمال بر عهده توست .

    هنگاميكه حقيقت ظهور مي يابد ، آواز سر نمي دهد ، در سكوت تجلي مي كند . چنان سر شار است كه تن به قالب واژه ها نمي دهد . دير يا زود گروهي تلاش مي كنند كه جامه واژگان بر آن بپوشانند ، آنرا نظاممند كنند . و در همين تلاش است كه آنرا به مسلخ مي برند .

    آيا توجه كرده اي كه وقتي از ته دل مي خندي تاچند لحظه اي در حالت مكاشفه اي عميق بسر مي بري . انديشيدن متوقف مي شود . نه غير ممكن است بخندي و در عين حال بينديشي .

    مهم ترين مسووليت بر شانه دولت ، ملت يا هركس ديگر نيست . بار مسووليت واقعي بر شانه هاي توست . به همين دليل مجبوري زندگي را بر مبناي نور خود و راهي كه زندگي رهنمون است پيش ببري بي هيچ مصالحه اي .

    اول ، طبيعي باش . سپس در رودخانه « طبيعي » جاري خواهي شد . و روزي مي رسد كه رودخانه به اقيانوس « ماوراء طبيعي » مي پيوندد.

    زندگي پديده اي اسرار آميز است ، و آري كه خنده جزيي از آن و گريه نيز جزيي از آن است . بد نيست گهگاه غمگين باشي ، غمين بودن زيبايي خود را داراست . فقط بايد بياموزي كه از زيبايي غمين بودن لذت ببري ، از سكوت آن ، از ژرفاي آن .

    ذهن تو دمادم پيش بيني مي كند ، خود نمايي مي كند – ذهن تو دائم در واقعيت دخالت مي كند ، به آن رنگ مي دهد ، شكل و شمايلي به آن مي دهد كه از آن او نيست . ذهن هرگز نمي گذارد آنچه را كه هست ببيني ؛ فقط اجازه مي دهد چيزي را ببيني كه ذهن مي خواهد تو ببيني .

    هر گاه به صداي « من » گوش فرا دهي ، دير يا زود ، درد سر آغاز خواهد شد ، در دام بدبختي فرو خواهي افتاد . بايد و بايد به خود بگويي : راه « من » به بدبختي منتهي مي شود .... و هرگاه به طبيعت گوش بسپاري ، سوي خوشبختي ، رضايت ، سكوت و سعادت قدم برداشته اي .

    تنها آنگاه كه انساني رشد يافته ، پخته ، هوشيار و اگاه شوي ، خواهي توانست به مردم خدمت كني . بلي فقط در چنين حالتي مي تواني خدمت كني ، چون اكنون چيزي داري كه مي تواني تقسيم كني : عشق ، مهرباني . اكنون چيزي داري كه ياري رسان است : درك ، خرد .

    انكار هميشه موجب تنش است . بپذير . اگر آسودگي مي خواهي ، پذيرش هميشه راه حل است . هر چه در پيرامون تو رخ مي دهد ؛ بپذير .



    تمام گذشته هاي تو را ديگران بر تو تحميل كرده اند ، پس خوب و بد آن مهم نيست . نكته مهم آن است كه به ياد داشته باشي كه اين كشف تو نبوده ، تمام آن عاريه اي بوده است ؛ دست دوم و سوم است ... بايد از شر آن تمام و كمال خلاص شوي .

    شادي امري روحي است ؛ سرچشمه آن جسم تو نيست . فرد مي تواند حتي در بيماري شاد باشد ، او مي تواند حتي بهنگام مرگ شاد باشد . شادي دروني است . درد و لذت هر دو ريشه در جسم دارند ولي شادي وابسته به وجود است .

    اگر نتواني تنها باشي پيوند تو دروغين است . اين تنها نيرنگي است تا ازتنهايي فرار كني ، همين و بس .... در جامعه اي غير آزاد مي تواني آزاد باشي . در جهاني سياه بخت ، سعادتمند باشي ، مانعي از سوي ديگران نمي تواند وجود داشته باشد ، مي تواني دگرگون شوي .

    خداوند يك شخص نيست ، بلكه تنها تجربه اي است كه تمام هستي را به پديده اي زنده مبدل مي سازد : تنهايي او مطرح نيست . او با زندگي مي تپد ....؛ با زندگي كه داراي ضربان است . لحظه اي كه دريابي دل هستي مي تپد ، خداوند را كشف كرده اي .

    انسان پديده اي غريب است ؛ به فتح هيماليا مي رود ، به كشف اقيانوس آرام دست مي يازد ، به ماه و مريخ سفر مي كند ، تنهايك سرزمين است كه هرگز تلاش نمي كند آنرا كشف كند و آن دنياي دروني وجود خود اوست .

    بخاطر داشته باش ، وقتي به تخريب دست مي زني ، خود را نيز تخريب كرده اي . و آنگاه كه مي آفريني ، خود را نيز مي آفريني و ابعاد نويي از وجود خود را كشف مي كني .

    ذهن تنها زماني در لحظه مي ماند كه به تمامي در چيزي نباشي . در هر كار و در هر چيز تام و تمام باش،تا ذهن نتواند حتي براي لحظه اي تو را آزار دهد .

    كسي كه داراي روحي شورشي است بايد از هر ايده آلي ، هر قدر كهن ، آگاه باشد . او برمبناي آگاهي و درك خود و نه برمبناي شرايط جامعه پاسخ مي گويد . رستگاري حقيقي همين است .

    نخست راه برو ، چم و خم آن را بياموز و ببين كه مقصد آن كجاست پس از اين شناخت است كه مي تواني دست ديگران بگيري و راهنماي راه شوي .

    چرا اين همه احساس نارضايتي مي كني ؟ چرا هميشه به هر دليلي يا بي هيچ دليلي ناراضي هستي ؟ حتي اگر همه چيز بروفق مراد باشد ، باز احساس كمبود مي كني ؛ مي داني گمشده تو چيست ؟ هرگز به وجودت ، گوش فرا نداده اي .

    كافيست به نداي دلت گوش كني . او تنها آموزگار توست . در سفر واقعي زندگي ، شهود تو تنها آموزگار توست .

    لذت بردن ازكاري كه مي كني ، هدفي كه تمام توان خود را به آن معطوف ميداري ؛ آنچه را كه نمي خواهي از آن ديگري باشد ؛ آنچه را كه مي خواهي همان باشي ؛ نقشي كه كار گردان در اين نمايشنامه به تو داده است و تو حاضر نيستي اين نقش را با رياست جمهوري يا امپراطوري عوض كني ، تو را به خرسندي مي رساند .

    انديشيدن به چيزي يك مساله است ؛ و شدن آن چيزي كه به آن مي انديشيده اي مساله اي ديگر.و همين « شدن » هدف واقعي است .

    براي آنانكه مي خواهند زندگي كنند ، نه درباره آن فكر كنند ، عشق بورزند نه درباره آن بينديشند ، باشند ، نه درباره آن فلسفه ببافند ؛ راه ديگري وجود ندارد . عصاره لحظه حاضر را بنوش ، قطره قطره آنرا به كام بكش ، چون اين لحظه مي گذرد و باز گشتي نخواهد بود .

    مرگ از زندگي متراكم تر است . زندگي در هفتاد ياهشتاد سال پراكنده است ، مرگ در يك لحظه رخ مي دهد . چنان متراكم است كه اگر درست زندگي كرده باشي ، خواهي توانست راز مرگ را رمز گشايي كني . و راز مرگ چيزي جز يك پوشش نيست .

  • #30
    كاربر فعال Array
    تاریخ عضویت
    Thursday 20 January 2005
    نوشته ها
    1,461
    Thanks
    0
    Thanked 7 Times in 7 Posts

    Post شكرگزاري

    تا جاي ممكن،‌ شكرگزار هستي باشيد؛ ‌نه تنها به خاطر موهبتهاي بزرگ، ‌بلكه براي چيزهاي كوچك. ما هيچ حقي نسبت به هستي نداريم. پس هرچه داده مي شود، يك نعمت است. شكرگزاري و سپاس را بيشتر كنيد. بگذاريد كه شيوه شما شود. از همه سپاسگزار باشيد.

    اگر كسي شكرگزاري را درك كند، به خاطر چيزهاي مثبت و هم چنين براي چيزهايي كه مي توانست تحقق پذيرد، شكرگزاري مي كند و اگر محقق نشد،‌ بازهم شكر مي گذارد. وقتي كسي به شما كمك مي كند، تشكر مي كنيد. اين فقط آغاز راه است. سپس شكر مي كنيد كه كسي به شما آسيب نرسانده است، در حاليكه ممكن بود چنين شود. وقتي احساس شكرگزاري را درك كنيد و اجازه دهيد در عمق وجودتان بنشيند، ‌براي همه چيز شكرگزار مي شويد.

    هرچه شكرگزارتر باشيد، ‌كمتر شكوه و شكايت مي كنيد. وقتي شكوه و شكايت ناپديد مي شود، فلاكت و شكايت در كنار هم اند. فلاكت در شكايت و ذهن شكايت گزار لنگر انداخته است. فلاكت در كنار شكرگزاري غير ممكن است و اين يكي از مهم ترين رازهايي است كه بايد آموخت.

  • صفحه 3 از 36 نخستنخست 123456713 ... آخرینآخرین

    علاقه مندي ها (Bookmarks)

    علاقه مندي ها (Bookmarks)

    مجوز های ارسال و ویرایش

    • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
    • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
    • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
    • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
    •