admin
Tuesday 27 December 2005, 07:38 PM
زيست شناسان با بهرهگيري از تازهترين پيشرفتهاي علمي به نكات مهمي در باره نحوه عمل مغز در شكل دادن به آنچه تلقي دائمي افراد از خويش كه با عنوان "خود" يا "نفس" ناميده ميشود، دست يافتهاند.
اين يافتههاي تازه ميتوانند تاثيرات گستردهاي در تصحيح ديدگاههاي معرفتي و روانشناسانه متعارف داشته باشند.
به گفته "تد هيترتون" روانشناس در دانشگاه "دارتموث" واضحترين چيز براي هركس خود اوست. شما به بدن خود نظر ميكنيد و آن را بدن خودتان به شمار ميآوريد. وقتي دستتان را براي برداشتن چيزي به حركت در ميآوريد، ميدانيد كه دست خودتان است. وقتي صبح از خواب بيدار ميشويد نياز نداريد كه از خودتان درباره اينكه چه كسي هستيد پرسوجو كنيد.
"خود" ظاهرا واضح و آشكار است اما در عين حال معماآميز و رازگونه نيز هست. هيترتون سالها از مطالعه مستقيم اين موضوع خودداري ورزيده بود هرچند كه حوزه تحقيق او مسائلي نظير "كنترل بر خويش" و "حس احترام به خويش" بود.
او ميگويد: علائق من درباره موضوع "خود" يا "نفس" بودند اما درباره اين مساله فلسفي كه نفس يا خود چيست نبود. من از گمانهزني در اينباره كه معناي اين امر چيست خودداري ورزيدم.
اما اوضاع عوض شده است. امروزه هيترتون همراه شمار رو به افزايشي از ديگر دانشمندان مستقيم به تحقيق درباره خود نفس مشغول شدهاند و در نظر دارند اين نكته را مشخص كنند كه مفهوم خود يا نفس چگونه از دل فعاليتهاي مغز ظهور ميكند.
اين دانشمندان در چند سال گذشته موفق به مشخص كردن برخي فعاليتها در مغز شدهاند كه احتمالا در شكل دادن به جنبههايي از خودآگاهي نقش دارند.
اين محققان اكنون درصددند اين نكته را روشن سازند كه اين قبيل فعاليتها چگونه موجب ظهور احساس يگانهاي ميشود كه همه ما از خود به عنوان يك وجود واحد و منفرد داريم.
اين تحقيقات همچنين ميتواند سرنخهايي در اين زمينه ارائه دهد كه چگونه مفهوم نفس در بين اجداد انسان نماي ما ظاهر شد.
اين پژوهشها احتمالا حتي ميتوانند به دانشمندان در مداواي آلزايمر و ديگر بيماريهايي كه موجب از بين رفتن معرفت شخص از خويش ميشود و در مواردي به كلي آن را نابود ميسازد، كمك كنند.
ويليام جيمز روانشناس آمريكايي كه حوزه جديد مطالعه درباره نفس را با كتاب مشهور خود "اصول روانشناسي" در سال ۱۸۹۰پايهگذاري كرد اين نكته را مطرح ساخت كه براي مطالعه نفس مناسب است كار را با وسيعترين مفهوم مورد پذيرش همگان آغاز كنيم و سپس گامبهگام به سمت دقيقتر كردن اين مفهوم پيش برويم.
جيمز استدلال كرد كه هر چند نفس يا خود به صورت يك امر يكپارچه و واحد ظاهر ميشود اما صورتها و وجوه متعدد دارد. از احساس آگاهي فرد درباره بدن خويش گرفته تا خاطرات شخص درباره خود و تا دركي كه شخص از نحوه ارتباط خود با جامعه دارد.
اما جيمز اعتراف كرد كه نميداند كه مغز چگونه اين انديشههاي متنوع را درباره خود به وجود ميآورد و آنها را در يك كل به هم پيوسته تركيب ميكند.
از زمان جيمز تاكنون دانشمندان موفق شدهاند سرنخهاي مهمي در اينباره از رهگذر آزمايشهاي روانشناسانه به دست آورند. به عنوان مثال آن دسته از محققاني كه به پژوهش درباره خاطرات شخص از خود علاقمندند از داوطلبان پرسشهايي درباره خود آنان و نيز افراد ديگر پرسيدهاند.
بعد از مدتي به اين داوطلبان پرسشنامههايي دادهاند تا روشن شود اين افراد پرسشهاي اوليه را تا چه حد در خاطر نگاه داشتهاند. در اين آزمايشها مشاهده شده كه همه افراد پرسشهايي را كه درباره خود آنان بوده بهتر از پرسشهايي كه درباره ديگران بوده به ياد ميآورند.
برخي از روانشناسان استدلال كردهاند كه اين نتايج بسادگي اين نكته را نشان ميدهد كه ما با خود بيش از ديگران آشنا هستيم. بعضي ديگر به عكس نتيجه گرفتهاند خود يك چيز استنثنايي است، بهاين معني كه مغز براي پردازش اطلاعات مربوط به "خود" از شيوههاي موثرتر و مدارهاي اختصاصيتر استفاده ميكند.
اما اين آزمونهاي روانشناسانه نتوانستند ميان اين نظريههاي رقيب بطور قاطع يكي را گزينش كنند زيرا در بسياري از موارد هر دو نوع فرضيه، پيش- بينيهاي يكساني درباره نتايج آزمونهاي رواني ارايه ميدهند.
سرنخهاي ديگر درباره خود از آسيبهايي بدست آمد كه به نواحي خاصي از مغز كه مختص پردازش اطلاعات مربوط به خود يا نفس است وارد آمده است. شايد مشهورترين اين آزمايشها مربوط به يك سركارگر خطگذاري ريلهاي آهن است كه در قرن نوزدهم به واسطه انفجار ديناميت در محل كار يك تكه آهن به مغزش اسيب رسيد اما اين سركارگر كه "فينياس كيج" نام داشت به طرز معجزه آسايي زنده ماند.
دوستان كيج به اين نكته توجه كردند كه رفتار اين دوست قديميشان به كلي دستخوش تغيير شده است. او كه قبل از حادثه يك سركارگر كاري و پربازده بود و در معاملات نيز مو را از ماست ميكشيد و از زرنگي خاصي برخوردار بود پس از حادثه به آدم بددهني تبديل شد كه احترامي براي ديگران قائل نبود و براي برنامهريزي فعاليتهاي آينده خود با مشكل زياد روبرو بود.
نمونههاي مشابه نمونه اين سركارگر روشن ساختند كه بين دو مفهوم نفس و خود از يكسو و مفهوم آگاهي و خودآگاهي consciousnessتفاوت وجود دارد.
افراد ميتوانند بيآنكه حالت هشياري خود را از دست داده باشند، درك و احساس ناقصي از خود به دست آورند.
آسيبهايي كه به مغز وارد ميشود همچنين اين نكته را روشن ساخت كه مفهوم خود به نحو بسيار پيچيدهاي ساخته ميشود. به عنوان مثال در سال ۲۰۰۲ استان كلاين از دانشگاه كاليفرنيا در سانتا باربارا به اتفاق همكارانش يك نمونه جالب از اين موارد گزارش كرد.
اين مورد كه با علامت اختصاري "د.ب" شناسانده شده بود يك مرد ۷۵ساله بود كه پس از يك حمله قلبي همه حافظه مربوط به آنچه را كه در گذشته انجام داده بود يا تجربه كرده بود از دست داد و بكلي آنها را فراموش كرد.
كلاين براي آزمودن ميزان آگاهي د.ب از خود فهرستي حاوي ۶۰مشخصه به او ارائه كرد و از او خواست توضيح دهد كه آيا اين مشخصهها در مورد او صادقند يا اساسا به او صدق نميكنند يا تا اندازهاي درباره او درست هستند.
كلاين عين همين پرسشها را به دختر د.ب داد و از او خواست كه بگويد آيا اين مشخصهها درباره پدر او صادق هستند يا اينكه نيستند؟
گزينههاي د.ب تا حد بسيار زيادي با گزينههاي دخترش انطباق داشتند و اين امر نشان ميداد كه د.ب به نحوي از خود آگاهي دارد بدون آنكه به خاطراتي كه به او ميگويد كيست دسترسي داشته باشد.
در سالهاي اخير دانشمندان به واسطه پيشرفتهايي كه در امر تصوير برداري از مغز صورت گرفته از مورد افرادي كه دچار آسيب مغزي شدهاند گذر كردهاند و به سراغ افراد سالم رفتهاند.
در يونيورسيتي كالج دانشگاه لندن محققان با استفاده از دستگاههاي اسكن به بررسي اين نكته پرداختهاند كه ما چگونه احساس آگاهي نسبت به بدن خود پيدا ميكنيم.
به گفته سارا جونز بلاك مور اگاهي از بدن نخستين تراز و پائين مرتبه آگاهي از خود است.
زماني كه مغز ما فرماني را براي به حركت درآوردن بخشي از بدنمان صادر ميكند، دو علامت يا سيگنال ارسال ميشود. يك علامت به بخش خاصي از بدن كه حركت آن مورد نظر است سير ميكند و علامت دوم به بخشي از مغز ميرود كه حركات را تحت نظر قرار ميدهد.
بلاك مور ميگويد: من به يكي از اين دو علامت به صورت كپي يا رونوشت دومي كه از يك نامه تهيه ميكنيم نگاه ميكنم مثل كپي يك پيام الكترونيك اين دوپيام عين هم هستند اما به دو بخش مختلف منتقل ميشوند.
مغز ما آنگاه اين دو پيام را براي پيش بيني كردن احساسي كه از انجام عمل حاصل ميشود مورد استفاده قرار ميدهد. يك چشم برهم زدن موجب ميشود تا شيئياي كه روبروي ما قرار دارد در ميدان ديد ما به حركت درآيد.
سخن گفتن موجب ميشود كه ما صداي خود را بشنويم. دراز كردن دست براي گرفتن دستگيره در احساس گرفتن دستگيره را در ما ايجاد ميكند. اگر احساسي كه ما بواقع درك ميكنيم يعني دادههايي كه براي ما از حواسمان حاصل ميشود و آن را درك ميكنيم شباهت نزديكي به پيش بيني ما درباره نتيجه عمل نداشته باشد، مغز ما از اين تفاوت آگاه ميشود.
اين تفاوت ممكن است سبب شود كه ما توجه بيشتري به آنچه در حال انجامش هستيم نشان دهيم يا ما را وادار سازد اعمال خود را به گونهاي تغيير دهيم كه نتايج مورد نظر بدست آيد.
اما اگر دادههاي حاصل از حواس كه براي ما پيدا ميشود هيچ شباهتي به پيشبيني مغز ما نداشته باشد، آنگاه مغز اين امر را به عنوان موردي كه به وسيله عللي غير از خود ما بوجود آمده تفسير ميكند.
بلاك مور و همكارانش اين تغيير در برداشت و تفسير بوسيله مغز را با اسكن كردن مغز داوطلباني كه هيپنوتيزم شده بودند مشخص ساختهاند.
زماني كه اين محققان به داوطلبان ميگفتند كه دستشان به وسيله يك طناب متصل به يك نقاله به بالا كشيده ميشود، داوطلبان در حالت هيپنوتيزم دست خود را بالا ميآوردند اما اسكن مغز اين داوطلبان نشان ميداد كه مغز اين افراد در اين حالت به صورتي عمل ميكند كه گويي دست اين افراد واقعا به وسيله يك عامل خارجي به بالا كشيده ميشود.
دانشمندان احتمال ميدهند كه در موارد بروز بيماري اسكيزوفرني نيز فقدان خودآگاهي شخص نظير همين حالت است. برخي از مبتلايان به اسكيزوفرني به اين باور ميرسند كه نميتوانند بدن خود را كنترل كنند.
اين افراد دست خود را دراز ميكنند و يك ليوان آب را برميدارند و در اين حال به صورتي كاملا عادي عمل ميكنند اما ميگويند كه من نبودم كه اين كار را انجام دادم. ماشيني كه در آنجا قرار دارد حركات بدن مرا كنترل مي كند و همان ماشين مرا وادار ساخت كه اين كار را بكنم.
مطالعاتي كه در مورد افراد مبتلا به اسكيزوفرني يا شكاف شخصيت صورت گرفته نشان ميدهد كه پيشبيني بد و نادرست از اعمال و رفتاري كه به وسيله خود آنان انجام ميشود منبع و منشا خيال واهي و كژپنداري آنان است.
از آنجا كه دادههاي حاصل از حواس اين افراد با پيش بيني مغزشان با يكديگر منطبق نيست انان ميپندارند كه چيز يا فرد ديگري مسوول اعمال آنان است.
همين نوع پيشبيني بد يا نادرست احيانا منشا صداهايي است كه افراد مبتلا به اسكيزوفرني تجربه ميكنند و ميپندارند كه انها را ميشنوند. اين افراد از آنجا كه قادر نيستند اين نكته را پيشبيني كنند كه اين صداها از درون خود آنان نشات ميگيرد چنين ميپندارند كه اين اصوات به افراد ديگري تعلق دارد.
يكي از عللي كه كه احساس از خود ميتواند تا اين اندازه شكننده اسيب- پذير باشد احتمالا آنست كه مغز ادمي به نحو مستمر ميكوشد تا به درون مغز ديگران نفوذ كند و انديشههاي آنان را حدس بزند. دانشمندان به شماري از عصبهاي حسي يا نرونها دست يافتهاند موسوم به عصبهاي اينهاي كه كارشان آنست كه تجربه افراد ديگر را براي هر شخص تكرار و تقليد ميكنند.
به عنوان مثال وقتي افراد شاهد منظرهاي هستند كه در آن فردي دچار ضرب و شتم ميشود، در مغز خودشان و در همان ناحيهاي كه به احساس درد مربوط است، اين نرونها، نوعي احساس درد متناسب با منظرهاي كه شخص مشاهده ميكند بوجود ميآورند.
بلاك مور و همكارانش نشان دادهاند كه افراد زماني كه شاهد صحنه نوازش ديگران هستند با شدتي كمتر همان احساسي برايشان پيدا ميشود كه گويي خود مورد نوازش قرار گرفتهاند.
به عبارت ديگر مغز اين افراد در هنگامي كه اطلاعات مربوط به صحنه نوازش ديگران را دريافت ميكنند با شدتي كمتر به همان نحو عمل ميكند كه اگر خود شخص مورد نوازش قرار گيرد عمل ميكند.
اما در مورد برخي از افراد، حتي مشاهده صحنه نوازش ديگران مغز آنان را با همان شدتي فعال ميكند كه در زماني كه خود مورد نوازش قرار ميگيرند فعال ميشوند.
دراين حالت يك ناحيه ديگر نيز موسوم به "اينسولاي جلويي" insula anteriorكه در سطح مغز و در فاصلهاي نه چندان دور از گوش قرار گرفته فعال ميشود. در حاليكه اين ناحيه در افراد عادي فعال نميشود.
نكته جالب اينجاست كه اين ناحيه در مغز افراد عادي تنها در زماني فعال ميشود كه به آنان تصوير خودشان نشان داده شود و يا آنكه خاطرات مربوط به خود را به ياد آورند.
به اين ترتيب به نظر ميرسد كه اين ناحيه در افراد عادي بخشي از اطلاعات مربوط به خود شخص را پردازش ميكند.
در حاليكه در خانم "س" اين بخش اطلاعات را به نحو نادرستي اسناد ميدهد.
اسكنهايي كه از مغز افراد تهيه شده همچنين در مورد جنبههاي ديگر از خود يا نفس اطلاعات تازهاي در اختيار محققان قرار داده است. هيترتون و همكارانش از اين فناوري براي بررسي اين نكته استفاده كردهاند كه چرا اشخاص اطلاعات مربوط به خود را بهتر از اطلاعات مربوط به ديگران به ياد ميآورند.
اين محققان از مغز شماري از داوطلبان كه سرگرم مشاهده فهرستي از صفات بودند تصوير تهيه كردند. در همين حال از شماري از اين داوطلبان سوال مي شد كه ايا برخي از صفات مندرج در اين فهرست در مورد خود انان صادق است يا نه. از شماري ديگر نيز سوال شد كه آيا اين صفات در مورد "جورج بوش" رييس جمهوري آمريكا صادق است يا نه. از يك گروه سوم نيز صرفا سوال شد كه ايا اين واژهها با حروف ايرانيك نوشته شده يا نه.
اين محققان آنگاه الگوي فعاليت مغز اين افراد كه با هر سوال به فعاليت افتاده بوده با يكديگر مقايسه كردند. از اين مقايسه روشن شد كه پرسشهايي كه در مورد خود افراد از آنان به عمل بخشهايي از مغز آنان را فعال كرده كه اين بخشها در مغز دو گروه ديگر فعال نشده است.
اين نتيجه مويد فرضيهاي است كه ميگويد مغز براي پردازش اطلاعات مربوط به نفس يا خود از مدارهاي ويژه استفاده ميكند.
يكي از نواحي مغز كه اهميت ان براي پردازش اطلاعات مربوط به خود در جريان اين آزمايش آشكار شد ناحيه موسوم به كورتكس پيش مغزي مياني cortex medial prefrontalبود.
اين ناحيه عبارت است از مجموعهاي از نرونها يا سلولهاي عصبي كه درست در شكاف بين دو نيمكره مغز در ناحيه پشت چشمان جاي دارند. همين ناحيه در تحقيقاتي كه گروههاي ديگر از پژوهشگران بر روي نقش مغز در پردازش اطلاعات مربوط به "خود" انجام دادهاند مورد توجه قرار گرفته است.
محققان حدس ميزنند كه در اين ناحيه همه دادهها و ادراكات و خاطرهها مربوط به خود گرد ميآيند و احساس و تصور مربوط به "خود" و اينكه "چه كسي هستيم" را بوجود ميآورند.
اگر اين نظر درست باشد آنگاه ناحيه كورتكس پيش مغزي مياني همان نقشي را براي ايجاد مفهوم خود ايفا ميكند كه ناحيه هيپوكامپ براي حافظه انجام ميدهد.
هيپوكامپ براي شكل گرفتن حافظههاي تازه ضروري است اما افراد هنوز ميتوانند بعد از مجروح شدن يا اسيب ديدن اين ناحيه حافظههاي قديمي خود را حفظ كنند. در واقع هيپوكامپ به جاي آنكه حافظهها را در خود نگاه دارد آنها را در نقاط مختلف مغز جاي ميدهد .
اين احتمال وجود دارد كه ناحيه كورتكس پيش مغزي مياني به صورت مستمر در حال ايجاد تصويري است كه ما از خود داريم.
"دبرا گوسنارد" در دانشگاه واشنگتن و همكارانش در اين خصوص تحقيق كردهاند كه زماني كه مغز در حال استراحت است، يعني سرگرم انجام يك وظيفه خاص نيست، چه اتفاقي در آن ميافتد. آزمايشها نشان ميدهد كه در اين حالت ناحيه كورتكس پيش مغزي مياني به مراتب بيش از مواردي كه شخص مشغول فكر كردن است فعال ميشود.
به گفته هيترتون ما انسانها در اغلب اوقات سرگرم رويا ديدن در حال بيداري هستيم يعني درباره انچه كه برايمان اتفاق افتاده يا اينكه در باره ديگران چگونه ميانديشيم، فكر ميكنيم. همه اين امور نيازمند تفكر درباره خود است و همين امر ناحيه كورتكس پيش مغزي مياني را فعال نگاه ميدارد.
دانشمندان ديگر سرگرم تحقيق درباره شبكههايي از مغز هستند كه احتمالا به وسيله همين ناحيه كورتكس پيش مغزي مياني سازماندهي ميشوند.
ماتيو ليبرمن از دانشگاه كاليفرنيا در لوس آنجلس از دستگاه اسكنر مغز براي حل معماي آقاي د.ب (يعني همان كسي كه با وجود گرفتار شدن به فراموشي از "خود" اطلاع داشت) استفاده كرده است.
ليبرمن و همكارانش مغز دو گروه از داوطلبان را اسكن كردند: يك گروه فوتباليست بودند و گروه ديگر بازيگراني كه اداي فوتباليستها را درمي- آوردند.
محققان انگاه دو فهرست از لغات فراهم آوردند كه هر كدام به يكي از دو گروه مربوط ميشد. مثلا لغات ورزشكار، قوي، ورزيده و نظاير ان براي فوتباليستها و لغات نمايشدهنده پرشور، بازيگر، و اجراكننده براي گروه دوم. اين محققان همچنين فهرست سومي را نيز تنظيم كردند كه لغات آن به صورت خاص به هيچ يك از دو گروه اطلاق نميشد. مثلا بدون نظم، و قابل اعتماد.
آنگاه اين فهرستها به داوطلبان نشان داده شد و از آنان خواسته شد تا مشخص سازند كه ايا هر يك از اين واژگان در مورد آنان صادق است يا نه.
مغز داوطلبان در واكنش به اين لغات به گونههايي متفاوت فعالييت مي كرد.
در مورد ورزشكاران لغاتي كه در مورد آنان صادق بود موجب ميشد ناحيه مشخصي از مغز آنان فعال شود. همين ناحيه در مغز بازيگران در زماني فعال مي شد كه آنان با لغاتي كه آنان را توصيف ميكردند در فهرست برخورد مي كردند.
اما زماني كه به داوطلبان لغاتي نشان داده شد كه به گروه ديگر ارتباط داشت شبكه ديگري در مغز آنان فعال ميشد. ليبرمن به اين دو شبكه به ترتيب نام سيستم تاملي reflective system(سيستم (Cو سيستم واكنشي system reflexive(سيستم (Xداده است.
سيستم اول به سراغ هيپوكاپ و بقيه بخشهاي مغز كه در بازيافت حافظه نقش دارند، ميرود.
اين سيستم همچنين شامل بخشهايي است كه ميتواند به نحو آگاهانه اطلاعات را در خود نگاه دارد. زماني كه ما در شرايط تازه قرار داريم ادراك ما از خود به نحو صريح با فكركردن ما درباره تجربه خودمان در آن شرايط ارتباط دارد و به ان وابسته است.
اما به اعتقاد ليبرمن به مرور زمان سيستم دوم جاي سيستم اول را مي گيرد.
در اين حال مغز به عوض استفاده از خاطره ها، با استفاده از سيستم ايكس به رمزگشايي از شهودها ميپردازد و به سراغ بخشهايي ميرود كه واكنشهاي سريع احساسي توليد ميكنند.
واكنشهايي كه مبتني بر استدلال صريح نيستند بلكه مبتني بر تداعي معانيهاي آماري هستند. سيستم ايكس در شكل دادن به معرفت از خود كند و آهسته است زيرا به شمار زيادي از تجربهها براي شكل دادن به تداعيها نياز دارد.
اما همينكه اين تداعيها شكل گرفتند اين سيستم بسيار قدرتمند ميشود.
فوتباليستها بدون آنكه با حافظه خود مشورت كنند ميدانند كه قوي و ورزيده و سريع هستند. اين اطلاعات به نحو مستحكمي با ادراك آنان از خود عجين شده است. اما از سوي ديگر آنان همين ادراك غريزي را در اين خصوص كه آيا بازيگر و نمايشدهنده پرشور، بازيگر و اجراكننده هستند ندارند.
در اين قبيل موارد آنان بايد به نحو صريح در خصوص تجربياتشان فكر كنند و بينديشند. نتايج ليبرمن احيانا ميتواند مساله معرفت از خود آقاي د.ب.
را حل كند. اين امر محتمل است كه آسيبي كه به مغز او وارد شد سيستم اول را در مغز او پاك كرده باشد اما سيستم دوم را دست نخورده نگاه داشته باشد.
هرچند كه تحقيقات زيست-عصب شناسانه در مورد مغز اين روزها طرفداران بسيار زيادي دارد با اين حال اين حوزه منتقداني نيز دارد.
"مارتا فرح زيست" عصبشناس در حوزه علوم شناختي در دانشگاه پنسيلوانيا معتقد است كه بسياري از نتايجي كه از تحقيقات بدست امده فاقد قيدهاي لازم است و بيدر و پيكر به شمار ميآيند.
به گفته اين محقق اين آزمايشها با چنان دقتي طراحي نشدهاند كه مانع از ارائه تفسيرهاي بديل و متفاوت شوند اما هيترتون و ديگر محققان در اين حوزه معتقدند كه مارتا فرح معيارهاي بيش از حد سختگيرانهاي را در مورد دانش جوان شناخت سازوكار مغز اعمال ميكند.
با اين حال اين محققان همچنان به كاوش براي كشف راز شبكه "خود" يا "نفس" در مغز ادامه ميدهند. شناخت اين شبكه ميتواند به درك بهتر اين نكته كه ادراك ما از خود چگونه تطور پيدا كرده كمك كند. تحقيقات بلاك مور اين نكته را كه اجداد ميمون نماي اوليه ادمي احتمالا از ادراك ابتدايي و بدوي درباره بدن خود برخوردار بودهاند نشان داده است.
تحقيقات بر روي ميمونها نشان ميدهد كه آنها در مورد كنشها و اعمال خود پيشبيني انجام ميدهند اما انسانها ادراك خود را از خود به چنان درجه- اي از پيچيدگي تكامل بخشيدهاند كه هيچ نظيري براي آن نميتوان يافت.
اين نكته احتمالا حائز اهميت بسيار است كه ناحيه كورتكس پيش مغزي مياني كاملا ويژه آدمي است. نه تنها اين ناحيه در مغز انسان بزرگتر از ناحيه مشابه در مغز ميمونهاي نزديك به انسان است، كه در عين حال شمار نوع خاصي از نرونها موسوم به سلولهاي دوك مانند در اين ناحيه در مغز انسان به مراتب بيشتر از معز ميمونهاي نزديك به انسان يا نخستيان است. دانشمندان هنوز نميدانند كه اين نرونهاي خاص چه وظيفهاي را انجام ميدهند اما احتمال مي دهند كه كار آنها پردازش اطلاعات است.
ليبرمن براين باور است كه شبكه ادراك خود در مغز آدمي در واكنش به نوعخاص زندگي اجتماعي اجداد آدمي شكل گرفته است. انسان نما براي ميليونها سال در دستههاي كوچك زندگي كردند و براي دست يافتن به غذا با يكديگر همكاري كردند و آنچه را كه مييافتند با يكديگر به شراكت تقسيم ميكردند.
به گفته ليبرمن تنها راه موفقيت اين شيوه اعمال كنترل بر خود است.
فرد بايد با ديگران به همكاري برخيزد و بايد بتواند به ديگران اعتماد كند و اين نوع رفتار نيازمند نوعي ادراك پيشرفته و پيچيده از خود است.
اگر "خود" تكامل يافته انسان كنوني محصول زندگي اجتماعي انسان نماها باشد، آنگاه ميتوان ارتباطات بسيار وسوسهانگيزي درخصوص همپوشاني گستردهاي كه ميان نحوه فكركردن ما درباره خود و نحوه فكركردن درباره ديگران وجود دارد، بدست آورد.
اين همپوشاني صرفا به همدليهاي empathyمربوط به امور حسي و فيزيكي از آن نوع كه بلاك مور بررسي كرده محدود نميشود.
انسانها همچنين به نحو ممتازي از مهارت در حدس زدن يا استنباط نيات و انديشههاي ديگران برخوردارند.
خود براي بسط يافتن و كامل شدن به زمان نياز دارد. روانشناسان از ديرباز به اين نكته پيبردهاند كه كودكان براي آنكه ادراك پايداري از "خود" بدست آورند، به زمان درازي نياز دارند.
به گفته ليبرمن، كودكان خردسال نميكوشند به خود بگويند كه من همان شخص قبلي هستم. آنان اساسا در اين سن تكهها و اجزاي "خود" و "نفس خويش" را به يكديگر متصل نميسازند.
ليبرمن و همكارانش به صرافت افتادهاند، با استفاده از دستگاه اسكن تغيير ادراك كودكان را از "خود" شناسايي كنند.
اين محققان كار مطالعه يك گروه از كودكان را آغاز كردهاند و درصددند از سن ۹سالگي تا ۱۵سالگي هر ۱۸ماه يكبار از مغز آنان تصوير تهيه كنند.
اين محققان از كودكان خواستهاند تا در حين تصويربرداري راجع به خود و راجع به هري پاتر فكر كنند. اين تصاوير با يكديگر و با تصاوير مغز افراد بزرگسال مقايسه شدهاند.
اين مقايسهها نشان ميدهد كه ناحيه كورتكس پيش مغزي مياني در مغز يك كودك ده ساله به همان شدتي فعال ميشود كه در مغز يك بزرگسال اما در عوض در مورد ناحيه ديگري موسوم به "پريكيونيوس "precunuesمطلب بكلي متفاوت است.
در مورد افراد بزرگسال، اين ناحيه در زماني كه انان راجع به خود فكر ميكنند بيش از زماني كه راجع به هري پاتر فكر ميكنند فعال ميشود.
به اعتقاد ليبرمن در كودكان شبكه ادراك خود هنوز كامل نشده و هر چند امكانات آن موجود است اما كودكان از اين امكانات آنگونه كه بزرگسالان بهره مي گيرند، استفاده نميكنند و اين امر به زمان نياز دارد.
اما زماني كه اين شبكه به صورت كامل فعال شود انگاه با شدت شروع به كار ميكند.
به گفته "ويليام سيلي" زيست عصبشناس از دانشگاه كاليفرنيا در سان فرانسيسكو اشخاص ميتوانند چشم خود را ببندند و به سيستم بينايي استراحت بدهند اما هيچگاه نميتوانند از ادراك بدن خود و يا از اين ادراك كه همان انسان ۱۰ثانيه پيش يا ۱۰سال قبل هستند، رها شوند.
اين امر بدين معني است كه شبكهي كه اين ادراكات را برقرار نگاه ميدارد بسيار فعال است.
هرچه ميزان انرژيي كه يك سلول مصرف ميكند، افزايش مييابد احتمال آسيب ديدن آن به وسيله محصولات فرعي سمي ناشي از فعاليت آن بالاتر ميرود.
به اعتقاد سيلي فعاليت شديد شبكهاي كه ادراك خود را برقرار نگاه ميدارد اين شبكه را در برابر اين نوع زيان كاملا آسيب پذير ميسازد.
به اعتقاد زيست-عصب شناسان همين درجه از آسيبپذيري ميتواند اين نكته را كه چرا بعضي از بيماريهاي مغزي باعث از بين رفتن مغز ميشوند، توضيح دهد.
سيلي ميگويد اين امر كه پزشكان نميتوانند در بيماري آلزايمر يا ديگر انواع فراموشي و نسيان هيچ نوع تغيير پاتولوژيك در مغز اشخاص مشخص سازند امر عجيبي است.
كساني كه دچار آلزايمر يا ديگر انواع نسيان هستند در نرونهاي خود نوعي پروتئين گره خورده را توليد ميكنند. برخي از نخستين نواحيي كه به وسيله اين پروتئينها صدمه ميخورند هيپوكامپ و پريكيونيوس هستند.
اين هر دو ناحيه در تعيين تاريخچه شخص افراد و خودزندگينامه آنان نقشي اساسي دارند.
اين نواحي به افراد كمك ميكنند تا تصاويري از گذشته و آينده پيش روي آورند و با آنها تعامل ورزند. كساني كه به الزايمر مبتلا ميشوند توانايي اين نوع حركت در گذشته و آينده را تا حد زيادي از دست ميدهند.
در يك نوع بيماري موسوم به نسيان كورتكس پيش شقيقهاي بخشهايي از ناحيه شقيقه و جلويي مغز آسيب ميبيند. با گسترش صدماتي كه به شبكه ادارك از خود وارد ميآيد شخص در معرض تغييرات عجيبي در خصوص شخصيت خود قرار ميگيرد.
سيلي به عنوان نمونه فردي را مثال ميزند كه تمام عمر خود در جمع آوري جواهرات و كريستالهاي ظريف سپري كرده بود و ناگهان در ۶۲سالگي اين علاقه را از دست ميدهد و به سراغ جمعآوري حيوانات خشك شده رفته و يا ديگراني كه عمري به يك دين پاي بند بودهاند و ناگهان دين خود را عوض ميكنند يا آنكه به نحو افراطي به نقاشي يا عكاسي علاقهمند ميشوند و نظاير اين نمونهها.
اين افراد هيچ يك توحهي به اين امر نشان نميدهند كه چرا در معرض چنين تغييرات فراگيري روبرو شدهاند. اين بيماري ظرف چند سال ميتواند موجب مرگ افراد شود.
به گفته "مايكل گازانيگا" مدير مركز زيست عصب شناسي دانشگاه دارتموت و عضو شوراي اخلاق زيستي رياست جمهوري آمريكا معتقد است كشف راز از "خود" ميتواند چالشهاي اخلاقي جديي را مطرح سازد.
به اعتقاد گازانيگا دستگاههاي اسكن حتي ممكن است بتوانند اين نكته را مشخص سازند كه آيا آلزايمر يا ديگر انواع نسيان، شخصيت و خود افراد را از بين برده است.
در اين حال اين مساله كه آيا براي معالجه افراد بايد هزينه كرد يا آنكه آنان را به سمت خودكشي اختياري سوق داد، اهميت پيدا ميكند.
منبع (http://www.irna.ir/fa/news/menu-157/key-63/) : خبرگزاري جمهوري اسلامي ۸۴/۱۰/۰۶
اين يافتههاي تازه ميتوانند تاثيرات گستردهاي در تصحيح ديدگاههاي معرفتي و روانشناسانه متعارف داشته باشند.
به گفته "تد هيترتون" روانشناس در دانشگاه "دارتموث" واضحترين چيز براي هركس خود اوست. شما به بدن خود نظر ميكنيد و آن را بدن خودتان به شمار ميآوريد. وقتي دستتان را براي برداشتن چيزي به حركت در ميآوريد، ميدانيد كه دست خودتان است. وقتي صبح از خواب بيدار ميشويد نياز نداريد كه از خودتان درباره اينكه چه كسي هستيد پرسوجو كنيد.
"خود" ظاهرا واضح و آشكار است اما در عين حال معماآميز و رازگونه نيز هست. هيترتون سالها از مطالعه مستقيم اين موضوع خودداري ورزيده بود هرچند كه حوزه تحقيق او مسائلي نظير "كنترل بر خويش" و "حس احترام به خويش" بود.
او ميگويد: علائق من درباره موضوع "خود" يا "نفس" بودند اما درباره اين مساله فلسفي كه نفس يا خود چيست نبود. من از گمانهزني در اينباره كه معناي اين امر چيست خودداري ورزيدم.
اما اوضاع عوض شده است. امروزه هيترتون همراه شمار رو به افزايشي از ديگر دانشمندان مستقيم به تحقيق درباره خود نفس مشغول شدهاند و در نظر دارند اين نكته را مشخص كنند كه مفهوم خود يا نفس چگونه از دل فعاليتهاي مغز ظهور ميكند.
اين دانشمندان در چند سال گذشته موفق به مشخص كردن برخي فعاليتها در مغز شدهاند كه احتمالا در شكل دادن به جنبههايي از خودآگاهي نقش دارند.
اين محققان اكنون درصددند اين نكته را روشن سازند كه اين قبيل فعاليتها چگونه موجب ظهور احساس يگانهاي ميشود كه همه ما از خود به عنوان يك وجود واحد و منفرد داريم.
اين تحقيقات همچنين ميتواند سرنخهايي در اين زمينه ارائه دهد كه چگونه مفهوم نفس در بين اجداد انسان نماي ما ظاهر شد.
اين پژوهشها احتمالا حتي ميتوانند به دانشمندان در مداواي آلزايمر و ديگر بيماريهايي كه موجب از بين رفتن معرفت شخص از خويش ميشود و در مواردي به كلي آن را نابود ميسازد، كمك كنند.
ويليام جيمز روانشناس آمريكايي كه حوزه جديد مطالعه درباره نفس را با كتاب مشهور خود "اصول روانشناسي" در سال ۱۸۹۰پايهگذاري كرد اين نكته را مطرح ساخت كه براي مطالعه نفس مناسب است كار را با وسيعترين مفهوم مورد پذيرش همگان آغاز كنيم و سپس گامبهگام به سمت دقيقتر كردن اين مفهوم پيش برويم.
جيمز استدلال كرد كه هر چند نفس يا خود به صورت يك امر يكپارچه و واحد ظاهر ميشود اما صورتها و وجوه متعدد دارد. از احساس آگاهي فرد درباره بدن خويش گرفته تا خاطرات شخص درباره خود و تا دركي كه شخص از نحوه ارتباط خود با جامعه دارد.
اما جيمز اعتراف كرد كه نميداند كه مغز چگونه اين انديشههاي متنوع را درباره خود به وجود ميآورد و آنها را در يك كل به هم پيوسته تركيب ميكند.
از زمان جيمز تاكنون دانشمندان موفق شدهاند سرنخهاي مهمي در اينباره از رهگذر آزمايشهاي روانشناسانه به دست آورند. به عنوان مثال آن دسته از محققاني كه به پژوهش درباره خاطرات شخص از خود علاقمندند از داوطلبان پرسشهايي درباره خود آنان و نيز افراد ديگر پرسيدهاند.
بعد از مدتي به اين داوطلبان پرسشنامههايي دادهاند تا روشن شود اين افراد پرسشهاي اوليه را تا چه حد در خاطر نگاه داشتهاند. در اين آزمايشها مشاهده شده كه همه افراد پرسشهايي را كه درباره خود آنان بوده بهتر از پرسشهايي كه درباره ديگران بوده به ياد ميآورند.
برخي از روانشناسان استدلال كردهاند كه اين نتايج بسادگي اين نكته را نشان ميدهد كه ما با خود بيش از ديگران آشنا هستيم. بعضي ديگر به عكس نتيجه گرفتهاند خود يك چيز استنثنايي است، بهاين معني كه مغز براي پردازش اطلاعات مربوط به "خود" از شيوههاي موثرتر و مدارهاي اختصاصيتر استفاده ميكند.
اما اين آزمونهاي روانشناسانه نتوانستند ميان اين نظريههاي رقيب بطور قاطع يكي را گزينش كنند زيرا در بسياري از موارد هر دو نوع فرضيه، پيش- بينيهاي يكساني درباره نتايج آزمونهاي رواني ارايه ميدهند.
سرنخهاي ديگر درباره خود از آسيبهايي بدست آمد كه به نواحي خاصي از مغز كه مختص پردازش اطلاعات مربوط به خود يا نفس است وارد آمده است. شايد مشهورترين اين آزمايشها مربوط به يك سركارگر خطگذاري ريلهاي آهن است كه در قرن نوزدهم به واسطه انفجار ديناميت در محل كار يك تكه آهن به مغزش اسيب رسيد اما اين سركارگر كه "فينياس كيج" نام داشت به طرز معجزه آسايي زنده ماند.
دوستان كيج به اين نكته توجه كردند كه رفتار اين دوست قديميشان به كلي دستخوش تغيير شده است. او كه قبل از حادثه يك سركارگر كاري و پربازده بود و در معاملات نيز مو را از ماست ميكشيد و از زرنگي خاصي برخوردار بود پس از حادثه به آدم بددهني تبديل شد كه احترامي براي ديگران قائل نبود و براي برنامهريزي فعاليتهاي آينده خود با مشكل زياد روبرو بود.
نمونههاي مشابه نمونه اين سركارگر روشن ساختند كه بين دو مفهوم نفس و خود از يكسو و مفهوم آگاهي و خودآگاهي consciousnessتفاوت وجود دارد.
افراد ميتوانند بيآنكه حالت هشياري خود را از دست داده باشند، درك و احساس ناقصي از خود به دست آورند.
آسيبهايي كه به مغز وارد ميشود همچنين اين نكته را روشن ساخت كه مفهوم خود به نحو بسيار پيچيدهاي ساخته ميشود. به عنوان مثال در سال ۲۰۰۲ استان كلاين از دانشگاه كاليفرنيا در سانتا باربارا به اتفاق همكارانش يك نمونه جالب از اين موارد گزارش كرد.
اين مورد كه با علامت اختصاري "د.ب" شناسانده شده بود يك مرد ۷۵ساله بود كه پس از يك حمله قلبي همه حافظه مربوط به آنچه را كه در گذشته انجام داده بود يا تجربه كرده بود از دست داد و بكلي آنها را فراموش كرد.
كلاين براي آزمودن ميزان آگاهي د.ب از خود فهرستي حاوي ۶۰مشخصه به او ارائه كرد و از او خواست توضيح دهد كه آيا اين مشخصهها در مورد او صادقند يا اساسا به او صدق نميكنند يا تا اندازهاي درباره او درست هستند.
كلاين عين همين پرسشها را به دختر د.ب داد و از او خواست كه بگويد آيا اين مشخصهها درباره پدر او صادق هستند يا اينكه نيستند؟
گزينههاي د.ب تا حد بسيار زيادي با گزينههاي دخترش انطباق داشتند و اين امر نشان ميداد كه د.ب به نحوي از خود آگاهي دارد بدون آنكه به خاطراتي كه به او ميگويد كيست دسترسي داشته باشد.
در سالهاي اخير دانشمندان به واسطه پيشرفتهايي كه در امر تصوير برداري از مغز صورت گرفته از مورد افرادي كه دچار آسيب مغزي شدهاند گذر كردهاند و به سراغ افراد سالم رفتهاند.
در يونيورسيتي كالج دانشگاه لندن محققان با استفاده از دستگاههاي اسكن به بررسي اين نكته پرداختهاند كه ما چگونه احساس آگاهي نسبت به بدن خود پيدا ميكنيم.
به گفته سارا جونز بلاك مور اگاهي از بدن نخستين تراز و پائين مرتبه آگاهي از خود است.
زماني كه مغز ما فرماني را براي به حركت درآوردن بخشي از بدنمان صادر ميكند، دو علامت يا سيگنال ارسال ميشود. يك علامت به بخش خاصي از بدن كه حركت آن مورد نظر است سير ميكند و علامت دوم به بخشي از مغز ميرود كه حركات را تحت نظر قرار ميدهد.
بلاك مور ميگويد: من به يكي از اين دو علامت به صورت كپي يا رونوشت دومي كه از يك نامه تهيه ميكنيم نگاه ميكنم مثل كپي يك پيام الكترونيك اين دوپيام عين هم هستند اما به دو بخش مختلف منتقل ميشوند.
مغز ما آنگاه اين دو پيام را براي پيش بيني كردن احساسي كه از انجام عمل حاصل ميشود مورد استفاده قرار ميدهد. يك چشم برهم زدن موجب ميشود تا شيئياي كه روبروي ما قرار دارد در ميدان ديد ما به حركت درآيد.
سخن گفتن موجب ميشود كه ما صداي خود را بشنويم. دراز كردن دست براي گرفتن دستگيره در احساس گرفتن دستگيره را در ما ايجاد ميكند. اگر احساسي كه ما بواقع درك ميكنيم يعني دادههايي كه براي ما از حواسمان حاصل ميشود و آن را درك ميكنيم شباهت نزديكي به پيش بيني ما درباره نتيجه عمل نداشته باشد، مغز ما از اين تفاوت آگاه ميشود.
اين تفاوت ممكن است سبب شود كه ما توجه بيشتري به آنچه در حال انجامش هستيم نشان دهيم يا ما را وادار سازد اعمال خود را به گونهاي تغيير دهيم كه نتايج مورد نظر بدست آيد.
اما اگر دادههاي حاصل از حواس كه براي ما پيدا ميشود هيچ شباهتي به پيشبيني مغز ما نداشته باشد، آنگاه مغز اين امر را به عنوان موردي كه به وسيله عللي غير از خود ما بوجود آمده تفسير ميكند.
بلاك مور و همكارانش اين تغيير در برداشت و تفسير بوسيله مغز را با اسكن كردن مغز داوطلباني كه هيپنوتيزم شده بودند مشخص ساختهاند.
زماني كه اين محققان به داوطلبان ميگفتند كه دستشان به وسيله يك طناب متصل به يك نقاله به بالا كشيده ميشود، داوطلبان در حالت هيپنوتيزم دست خود را بالا ميآوردند اما اسكن مغز اين داوطلبان نشان ميداد كه مغز اين افراد در اين حالت به صورتي عمل ميكند كه گويي دست اين افراد واقعا به وسيله يك عامل خارجي به بالا كشيده ميشود.
دانشمندان احتمال ميدهند كه در موارد بروز بيماري اسكيزوفرني نيز فقدان خودآگاهي شخص نظير همين حالت است. برخي از مبتلايان به اسكيزوفرني به اين باور ميرسند كه نميتوانند بدن خود را كنترل كنند.
اين افراد دست خود را دراز ميكنند و يك ليوان آب را برميدارند و در اين حال به صورتي كاملا عادي عمل ميكنند اما ميگويند كه من نبودم كه اين كار را انجام دادم. ماشيني كه در آنجا قرار دارد حركات بدن مرا كنترل مي كند و همان ماشين مرا وادار ساخت كه اين كار را بكنم.
مطالعاتي كه در مورد افراد مبتلا به اسكيزوفرني يا شكاف شخصيت صورت گرفته نشان ميدهد كه پيشبيني بد و نادرست از اعمال و رفتاري كه به وسيله خود آنان انجام ميشود منبع و منشا خيال واهي و كژپنداري آنان است.
از آنجا كه دادههاي حاصل از حواس اين افراد با پيش بيني مغزشان با يكديگر منطبق نيست انان ميپندارند كه چيز يا فرد ديگري مسوول اعمال آنان است.
همين نوع پيشبيني بد يا نادرست احيانا منشا صداهايي است كه افراد مبتلا به اسكيزوفرني تجربه ميكنند و ميپندارند كه انها را ميشنوند. اين افراد از آنجا كه قادر نيستند اين نكته را پيشبيني كنند كه اين صداها از درون خود آنان نشات ميگيرد چنين ميپندارند كه اين اصوات به افراد ديگري تعلق دارد.
يكي از عللي كه كه احساس از خود ميتواند تا اين اندازه شكننده اسيب- پذير باشد احتمالا آنست كه مغز ادمي به نحو مستمر ميكوشد تا به درون مغز ديگران نفوذ كند و انديشههاي آنان را حدس بزند. دانشمندان به شماري از عصبهاي حسي يا نرونها دست يافتهاند موسوم به عصبهاي اينهاي كه كارشان آنست كه تجربه افراد ديگر را براي هر شخص تكرار و تقليد ميكنند.
به عنوان مثال وقتي افراد شاهد منظرهاي هستند كه در آن فردي دچار ضرب و شتم ميشود، در مغز خودشان و در همان ناحيهاي كه به احساس درد مربوط است، اين نرونها، نوعي احساس درد متناسب با منظرهاي كه شخص مشاهده ميكند بوجود ميآورند.
بلاك مور و همكارانش نشان دادهاند كه افراد زماني كه شاهد صحنه نوازش ديگران هستند با شدتي كمتر همان احساسي برايشان پيدا ميشود كه گويي خود مورد نوازش قرار گرفتهاند.
به عبارت ديگر مغز اين افراد در هنگامي كه اطلاعات مربوط به صحنه نوازش ديگران را دريافت ميكنند با شدتي كمتر به همان نحو عمل ميكند كه اگر خود شخص مورد نوازش قرار گيرد عمل ميكند.
اما در مورد برخي از افراد، حتي مشاهده صحنه نوازش ديگران مغز آنان را با همان شدتي فعال ميكند كه در زماني كه خود مورد نوازش قرار ميگيرند فعال ميشوند.
دراين حالت يك ناحيه ديگر نيز موسوم به "اينسولاي جلويي" insula anteriorكه در سطح مغز و در فاصلهاي نه چندان دور از گوش قرار گرفته فعال ميشود. در حاليكه اين ناحيه در افراد عادي فعال نميشود.
نكته جالب اينجاست كه اين ناحيه در مغز افراد عادي تنها در زماني فعال ميشود كه به آنان تصوير خودشان نشان داده شود و يا آنكه خاطرات مربوط به خود را به ياد آورند.
به اين ترتيب به نظر ميرسد كه اين ناحيه در افراد عادي بخشي از اطلاعات مربوط به خود شخص را پردازش ميكند.
در حاليكه در خانم "س" اين بخش اطلاعات را به نحو نادرستي اسناد ميدهد.
اسكنهايي كه از مغز افراد تهيه شده همچنين در مورد جنبههاي ديگر از خود يا نفس اطلاعات تازهاي در اختيار محققان قرار داده است. هيترتون و همكارانش از اين فناوري براي بررسي اين نكته استفاده كردهاند كه چرا اشخاص اطلاعات مربوط به خود را بهتر از اطلاعات مربوط به ديگران به ياد ميآورند.
اين محققان از مغز شماري از داوطلبان كه سرگرم مشاهده فهرستي از صفات بودند تصوير تهيه كردند. در همين حال از شماري از اين داوطلبان سوال مي شد كه ايا برخي از صفات مندرج در اين فهرست در مورد خود انان صادق است يا نه. از شماري ديگر نيز سوال شد كه آيا اين صفات در مورد "جورج بوش" رييس جمهوري آمريكا صادق است يا نه. از يك گروه سوم نيز صرفا سوال شد كه ايا اين واژهها با حروف ايرانيك نوشته شده يا نه.
اين محققان آنگاه الگوي فعاليت مغز اين افراد كه با هر سوال به فعاليت افتاده بوده با يكديگر مقايسه كردند. از اين مقايسه روشن شد كه پرسشهايي كه در مورد خود افراد از آنان به عمل بخشهايي از مغز آنان را فعال كرده كه اين بخشها در مغز دو گروه ديگر فعال نشده است.
اين نتيجه مويد فرضيهاي است كه ميگويد مغز براي پردازش اطلاعات مربوط به نفس يا خود از مدارهاي ويژه استفاده ميكند.
يكي از نواحي مغز كه اهميت ان براي پردازش اطلاعات مربوط به خود در جريان اين آزمايش آشكار شد ناحيه موسوم به كورتكس پيش مغزي مياني cortex medial prefrontalبود.
اين ناحيه عبارت است از مجموعهاي از نرونها يا سلولهاي عصبي كه درست در شكاف بين دو نيمكره مغز در ناحيه پشت چشمان جاي دارند. همين ناحيه در تحقيقاتي كه گروههاي ديگر از پژوهشگران بر روي نقش مغز در پردازش اطلاعات مربوط به "خود" انجام دادهاند مورد توجه قرار گرفته است.
محققان حدس ميزنند كه در اين ناحيه همه دادهها و ادراكات و خاطرهها مربوط به خود گرد ميآيند و احساس و تصور مربوط به "خود" و اينكه "چه كسي هستيم" را بوجود ميآورند.
اگر اين نظر درست باشد آنگاه ناحيه كورتكس پيش مغزي مياني همان نقشي را براي ايجاد مفهوم خود ايفا ميكند كه ناحيه هيپوكامپ براي حافظه انجام ميدهد.
هيپوكامپ براي شكل گرفتن حافظههاي تازه ضروري است اما افراد هنوز ميتوانند بعد از مجروح شدن يا اسيب ديدن اين ناحيه حافظههاي قديمي خود را حفظ كنند. در واقع هيپوكامپ به جاي آنكه حافظهها را در خود نگاه دارد آنها را در نقاط مختلف مغز جاي ميدهد .
اين احتمال وجود دارد كه ناحيه كورتكس پيش مغزي مياني به صورت مستمر در حال ايجاد تصويري است كه ما از خود داريم.
"دبرا گوسنارد" در دانشگاه واشنگتن و همكارانش در اين خصوص تحقيق كردهاند كه زماني كه مغز در حال استراحت است، يعني سرگرم انجام يك وظيفه خاص نيست، چه اتفاقي در آن ميافتد. آزمايشها نشان ميدهد كه در اين حالت ناحيه كورتكس پيش مغزي مياني به مراتب بيش از مواردي كه شخص مشغول فكر كردن است فعال ميشود.
به گفته هيترتون ما انسانها در اغلب اوقات سرگرم رويا ديدن در حال بيداري هستيم يعني درباره انچه كه برايمان اتفاق افتاده يا اينكه در باره ديگران چگونه ميانديشيم، فكر ميكنيم. همه اين امور نيازمند تفكر درباره خود است و همين امر ناحيه كورتكس پيش مغزي مياني را فعال نگاه ميدارد.
دانشمندان ديگر سرگرم تحقيق درباره شبكههايي از مغز هستند كه احتمالا به وسيله همين ناحيه كورتكس پيش مغزي مياني سازماندهي ميشوند.
ماتيو ليبرمن از دانشگاه كاليفرنيا در لوس آنجلس از دستگاه اسكنر مغز براي حل معماي آقاي د.ب (يعني همان كسي كه با وجود گرفتار شدن به فراموشي از "خود" اطلاع داشت) استفاده كرده است.
ليبرمن و همكارانش مغز دو گروه از داوطلبان را اسكن كردند: يك گروه فوتباليست بودند و گروه ديگر بازيگراني كه اداي فوتباليستها را درمي- آوردند.
محققان انگاه دو فهرست از لغات فراهم آوردند كه هر كدام به يكي از دو گروه مربوط ميشد. مثلا لغات ورزشكار، قوي، ورزيده و نظاير ان براي فوتباليستها و لغات نمايشدهنده پرشور، بازيگر، و اجراكننده براي گروه دوم. اين محققان همچنين فهرست سومي را نيز تنظيم كردند كه لغات آن به صورت خاص به هيچ يك از دو گروه اطلاق نميشد. مثلا بدون نظم، و قابل اعتماد.
آنگاه اين فهرستها به داوطلبان نشان داده شد و از آنان خواسته شد تا مشخص سازند كه ايا هر يك از اين واژگان در مورد آنان صادق است يا نه.
مغز داوطلبان در واكنش به اين لغات به گونههايي متفاوت فعالييت مي كرد.
در مورد ورزشكاران لغاتي كه در مورد آنان صادق بود موجب ميشد ناحيه مشخصي از مغز آنان فعال شود. همين ناحيه در مغز بازيگران در زماني فعال مي شد كه آنان با لغاتي كه آنان را توصيف ميكردند در فهرست برخورد مي كردند.
اما زماني كه به داوطلبان لغاتي نشان داده شد كه به گروه ديگر ارتباط داشت شبكه ديگري در مغز آنان فعال ميشد. ليبرمن به اين دو شبكه به ترتيب نام سيستم تاملي reflective system(سيستم (Cو سيستم واكنشي system reflexive(سيستم (Xداده است.
سيستم اول به سراغ هيپوكاپ و بقيه بخشهاي مغز كه در بازيافت حافظه نقش دارند، ميرود.
اين سيستم همچنين شامل بخشهايي است كه ميتواند به نحو آگاهانه اطلاعات را در خود نگاه دارد. زماني كه ما در شرايط تازه قرار داريم ادراك ما از خود به نحو صريح با فكركردن ما درباره تجربه خودمان در آن شرايط ارتباط دارد و به ان وابسته است.
اما به اعتقاد ليبرمن به مرور زمان سيستم دوم جاي سيستم اول را مي گيرد.
در اين حال مغز به عوض استفاده از خاطره ها، با استفاده از سيستم ايكس به رمزگشايي از شهودها ميپردازد و به سراغ بخشهايي ميرود كه واكنشهاي سريع احساسي توليد ميكنند.
واكنشهايي كه مبتني بر استدلال صريح نيستند بلكه مبتني بر تداعي معانيهاي آماري هستند. سيستم ايكس در شكل دادن به معرفت از خود كند و آهسته است زيرا به شمار زيادي از تجربهها براي شكل دادن به تداعيها نياز دارد.
اما همينكه اين تداعيها شكل گرفتند اين سيستم بسيار قدرتمند ميشود.
فوتباليستها بدون آنكه با حافظه خود مشورت كنند ميدانند كه قوي و ورزيده و سريع هستند. اين اطلاعات به نحو مستحكمي با ادراك آنان از خود عجين شده است. اما از سوي ديگر آنان همين ادراك غريزي را در اين خصوص كه آيا بازيگر و نمايشدهنده پرشور، بازيگر و اجراكننده هستند ندارند.
در اين قبيل موارد آنان بايد به نحو صريح در خصوص تجربياتشان فكر كنند و بينديشند. نتايج ليبرمن احيانا ميتواند مساله معرفت از خود آقاي د.ب.
را حل كند. اين امر محتمل است كه آسيبي كه به مغز او وارد شد سيستم اول را در مغز او پاك كرده باشد اما سيستم دوم را دست نخورده نگاه داشته باشد.
هرچند كه تحقيقات زيست-عصب شناسانه در مورد مغز اين روزها طرفداران بسيار زيادي دارد با اين حال اين حوزه منتقداني نيز دارد.
"مارتا فرح زيست" عصبشناس در حوزه علوم شناختي در دانشگاه پنسيلوانيا معتقد است كه بسياري از نتايجي كه از تحقيقات بدست امده فاقد قيدهاي لازم است و بيدر و پيكر به شمار ميآيند.
به گفته اين محقق اين آزمايشها با چنان دقتي طراحي نشدهاند كه مانع از ارائه تفسيرهاي بديل و متفاوت شوند اما هيترتون و ديگر محققان در اين حوزه معتقدند كه مارتا فرح معيارهاي بيش از حد سختگيرانهاي را در مورد دانش جوان شناخت سازوكار مغز اعمال ميكند.
با اين حال اين محققان همچنان به كاوش براي كشف راز شبكه "خود" يا "نفس" در مغز ادامه ميدهند. شناخت اين شبكه ميتواند به درك بهتر اين نكته كه ادراك ما از خود چگونه تطور پيدا كرده كمك كند. تحقيقات بلاك مور اين نكته را كه اجداد ميمون نماي اوليه ادمي احتمالا از ادراك ابتدايي و بدوي درباره بدن خود برخوردار بودهاند نشان داده است.
تحقيقات بر روي ميمونها نشان ميدهد كه آنها در مورد كنشها و اعمال خود پيشبيني انجام ميدهند اما انسانها ادراك خود را از خود به چنان درجه- اي از پيچيدگي تكامل بخشيدهاند كه هيچ نظيري براي آن نميتوان يافت.
اين نكته احتمالا حائز اهميت بسيار است كه ناحيه كورتكس پيش مغزي مياني كاملا ويژه آدمي است. نه تنها اين ناحيه در مغز انسان بزرگتر از ناحيه مشابه در مغز ميمونهاي نزديك به انسان است، كه در عين حال شمار نوع خاصي از نرونها موسوم به سلولهاي دوك مانند در اين ناحيه در مغز انسان به مراتب بيشتر از معز ميمونهاي نزديك به انسان يا نخستيان است. دانشمندان هنوز نميدانند كه اين نرونهاي خاص چه وظيفهاي را انجام ميدهند اما احتمال مي دهند كه كار آنها پردازش اطلاعات است.
ليبرمن براين باور است كه شبكه ادراك خود در مغز آدمي در واكنش به نوعخاص زندگي اجتماعي اجداد آدمي شكل گرفته است. انسان نما براي ميليونها سال در دستههاي كوچك زندگي كردند و براي دست يافتن به غذا با يكديگر همكاري كردند و آنچه را كه مييافتند با يكديگر به شراكت تقسيم ميكردند.
به گفته ليبرمن تنها راه موفقيت اين شيوه اعمال كنترل بر خود است.
فرد بايد با ديگران به همكاري برخيزد و بايد بتواند به ديگران اعتماد كند و اين نوع رفتار نيازمند نوعي ادراك پيشرفته و پيچيده از خود است.
اگر "خود" تكامل يافته انسان كنوني محصول زندگي اجتماعي انسان نماها باشد، آنگاه ميتوان ارتباطات بسيار وسوسهانگيزي درخصوص همپوشاني گستردهاي كه ميان نحوه فكركردن ما درباره خود و نحوه فكركردن درباره ديگران وجود دارد، بدست آورد.
اين همپوشاني صرفا به همدليهاي empathyمربوط به امور حسي و فيزيكي از آن نوع كه بلاك مور بررسي كرده محدود نميشود.
انسانها همچنين به نحو ممتازي از مهارت در حدس زدن يا استنباط نيات و انديشههاي ديگران برخوردارند.
خود براي بسط يافتن و كامل شدن به زمان نياز دارد. روانشناسان از ديرباز به اين نكته پيبردهاند كه كودكان براي آنكه ادراك پايداري از "خود" بدست آورند، به زمان درازي نياز دارند.
به گفته ليبرمن، كودكان خردسال نميكوشند به خود بگويند كه من همان شخص قبلي هستم. آنان اساسا در اين سن تكهها و اجزاي "خود" و "نفس خويش" را به يكديگر متصل نميسازند.
ليبرمن و همكارانش به صرافت افتادهاند، با استفاده از دستگاه اسكن تغيير ادراك كودكان را از "خود" شناسايي كنند.
اين محققان كار مطالعه يك گروه از كودكان را آغاز كردهاند و درصددند از سن ۹سالگي تا ۱۵سالگي هر ۱۸ماه يكبار از مغز آنان تصوير تهيه كنند.
اين محققان از كودكان خواستهاند تا در حين تصويربرداري راجع به خود و راجع به هري پاتر فكر كنند. اين تصاوير با يكديگر و با تصاوير مغز افراد بزرگسال مقايسه شدهاند.
اين مقايسهها نشان ميدهد كه ناحيه كورتكس پيش مغزي مياني در مغز يك كودك ده ساله به همان شدتي فعال ميشود كه در مغز يك بزرگسال اما در عوض در مورد ناحيه ديگري موسوم به "پريكيونيوس "precunuesمطلب بكلي متفاوت است.
در مورد افراد بزرگسال، اين ناحيه در زماني كه انان راجع به خود فكر ميكنند بيش از زماني كه راجع به هري پاتر فكر ميكنند فعال ميشود.
به اعتقاد ليبرمن در كودكان شبكه ادراك خود هنوز كامل نشده و هر چند امكانات آن موجود است اما كودكان از اين امكانات آنگونه كه بزرگسالان بهره مي گيرند، استفاده نميكنند و اين امر به زمان نياز دارد.
اما زماني كه اين شبكه به صورت كامل فعال شود انگاه با شدت شروع به كار ميكند.
به گفته "ويليام سيلي" زيست عصبشناس از دانشگاه كاليفرنيا در سان فرانسيسكو اشخاص ميتوانند چشم خود را ببندند و به سيستم بينايي استراحت بدهند اما هيچگاه نميتوانند از ادراك بدن خود و يا از اين ادراك كه همان انسان ۱۰ثانيه پيش يا ۱۰سال قبل هستند، رها شوند.
اين امر بدين معني است كه شبكهي كه اين ادراكات را برقرار نگاه ميدارد بسيار فعال است.
هرچه ميزان انرژيي كه يك سلول مصرف ميكند، افزايش مييابد احتمال آسيب ديدن آن به وسيله محصولات فرعي سمي ناشي از فعاليت آن بالاتر ميرود.
به اعتقاد سيلي فعاليت شديد شبكهاي كه ادراك خود را برقرار نگاه ميدارد اين شبكه را در برابر اين نوع زيان كاملا آسيب پذير ميسازد.
به اعتقاد زيست-عصب شناسان همين درجه از آسيبپذيري ميتواند اين نكته را كه چرا بعضي از بيماريهاي مغزي باعث از بين رفتن مغز ميشوند، توضيح دهد.
سيلي ميگويد اين امر كه پزشكان نميتوانند در بيماري آلزايمر يا ديگر انواع فراموشي و نسيان هيچ نوع تغيير پاتولوژيك در مغز اشخاص مشخص سازند امر عجيبي است.
كساني كه دچار آلزايمر يا ديگر انواع نسيان هستند در نرونهاي خود نوعي پروتئين گره خورده را توليد ميكنند. برخي از نخستين نواحيي كه به وسيله اين پروتئينها صدمه ميخورند هيپوكامپ و پريكيونيوس هستند.
اين هر دو ناحيه در تعيين تاريخچه شخص افراد و خودزندگينامه آنان نقشي اساسي دارند.
اين نواحي به افراد كمك ميكنند تا تصاويري از گذشته و آينده پيش روي آورند و با آنها تعامل ورزند. كساني كه به الزايمر مبتلا ميشوند توانايي اين نوع حركت در گذشته و آينده را تا حد زيادي از دست ميدهند.
در يك نوع بيماري موسوم به نسيان كورتكس پيش شقيقهاي بخشهايي از ناحيه شقيقه و جلويي مغز آسيب ميبيند. با گسترش صدماتي كه به شبكه ادارك از خود وارد ميآيد شخص در معرض تغييرات عجيبي در خصوص شخصيت خود قرار ميگيرد.
سيلي به عنوان نمونه فردي را مثال ميزند كه تمام عمر خود در جمع آوري جواهرات و كريستالهاي ظريف سپري كرده بود و ناگهان در ۶۲سالگي اين علاقه را از دست ميدهد و به سراغ جمعآوري حيوانات خشك شده رفته و يا ديگراني كه عمري به يك دين پاي بند بودهاند و ناگهان دين خود را عوض ميكنند يا آنكه به نحو افراطي به نقاشي يا عكاسي علاقهمند ميشوند و نظاير اين نمونهها.
اين افراد هيچ يك توحهي به اين امر نشان نميدهند كه چرا در معرض چنين تغييرات فراگيري روبرو شدهاند. اين بيماري ظرف چند سال ميتواند موجب مرگ افراد شود.
به گفته "مايكل گازانيگا" مدير مركز زيست عصب شناسي دانشگاه دارتموت و عضو شوراي اخلاق زيستي رياست جمهوري آمريكا معتقد است كشف راز از "خود" ميتواند چالشهاي اخلاقي جديي را مطرح سازد.
به اعتقاد گازانيگا دستگاههاي اسكن حتي ممكن است بتوانند اين نكته را مشخص سازند كه آيا آلزايمر يا ديگر انواع نسيان، شخصيت و خود افراد را از بين برده است.
در اين حال اين مساله كه آيا براي معالجه افراد بايد هزينه كرد يا آنكه آنان را به سمت خودكشي اختياري سوق داد، اهميت پيدا ميكند.
منبع (http://www.irna.ir/fa/news/menu-157/key-63/) : خبرگزاري جمهوري اسلامي ۸۴/۱۰/۰۶